شب هشتم

فدایی سید علی

شب هشتم

فدایی سید علی

شب هشتم

"شب هشتم" رو در آدرس زیر دنبال کنید:

https://telegram.me/shabehashtom

صبـح شـد و بانـگ الرحیـل برخاست و قافلـه عشـق عـازم سفر تاریـخ شد... خدایا، چگونه ممکن است که تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی که در "شـب هشتــم" سال شصتم هجری مخاطب امام بوده اند، و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی؟ آنان را می گویم که عرصه حیاتشان عصری دیگر از تاریخ کره ارض است. هَیهاتَ ما ذلکَ الظَّنُّ بِک - ما را از فضل تو گمان دیگری است. پس چه جای تردید؟
راهی که آن قافله عشق پای در آن نهاد راه تاریخ است و آن بانگ الرّحیل هر صبح در همه جا برمی خیزد، و اگر نه، این راحلان قافله عشق، بعد از هزار و سیصد و چهل و چند سال به کدام دعوت است که لبیک گفته اند؟
الرّحیل! الرّحیل!
اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را!
اکنون بنگر حیرت عقل را و جرأت عشق را! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند... راحلان طریق عشق می دانند که ماندن نیز در رفتن است، جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی، و این اوست که ما را کش کشانه به خویش می خواند.
شهید سید مرتضی آوینی-فتح خون-مناظره عقل و عشق


گفت: اگر برای خداست پس بگذار گمنام باشم....

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهدای آران و بیدگل» ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

 بسم الله الرحمن الرحیم


چند سال قبل در #شب_هشتم متنی در رثای مادر شهید عاصمی فر نوشته شد که اکنون به مناسب سالگرد شهادت این شهید بزرگوار، باز نشر می گردد:


مادر شهید عاصمی فر


تقدیم به مادر بزرگوار شهید علی آقا عاصمی فر


از خونه راه افتادم به سمت خونه پدربزرگ که به همراه خانواده پدری به دیدار سادات بریم.


توی خیابون جمهوری از دور نگاهم افتاد به گلدسته های حرم امامزاده هادی (ع) و بی بی زینب خاتون(س).


زیارت این امام زادگان بزرگوار و قبور مطهر شهدای گلزارش حسن مطلع زیبایی می شد بر این روز عزیز.


شهدای سادات که صد البته؛


شهید سید اصغر مصطفوی، شهید سید ناصر مرتضوی، شهید سید عباس پردل، شهید سید عباس فدایی و...


چند خانواده دیگه هم بودند که در گلزار طواف می کردند و بالای سر هر شهید سید، وقوفی داشتند.


مشغول زیارت این "امام زادگان عشق" و تماشای سعی زائران شان بودم که صدای ذکری توجهم رو به خودش جلب کرد.


 


یا علی...، یا حسین...، یا ابوالفضل...


پیر زنی با یک دست به زانو و دست دیگه  به چادرش، آروم آروم چند پله گلزار رو بالا می اومد و برای هر پله مدد یکی از این بزرگواران رو  ضامن قدومش می کرد.


پله ها که تموم شد، تا اون جایی که قامت خمیده اش اجازه می داد، تمام قد ایستاد و دست به سینه گرفت و با صدای لرزان گفت:


- "السلام علیک یا اباعبدالله...


سلام به همه شما که اینجا خوابیدید...


عید شما هم مبارک".


چند قدمی جلو رفت، به صاحب قبری سلام کرد و آروم روی لبه قبر نشست و شروع کرد به فاتحه خوندن.


 


به زیارتم ادامه دادم. از دور دوباره نگاهی انداختم و دیدم که شونه هاش داره می لرزه...


آروم آروم رفتم جلو، داشت با صاحب قبر درد دل می کرد؛


مثل همون قدیما...


توی روضه علی اصغر...


که اشک هاش می چکید روی صورت پسرش...


با این تفاوت که اون وقت ها، زانوان مادر، مأمن بی تابی نوزاد بود و الان، قامت رعنای پسر، شده آرامش بخش پاهای پر درد مادر...


داشت باهاش حرف می زد؛


 و یادش می اومد روضه های قاسم و علی اکبر رو...


و یادش می اومد که به چهره مثل ماه جوونش نگاه می کرد و شیربهاش رو از حسین می خواست، از "مادر حسین"...


....که غلامان تو هم شیر بهایی دارند


و باز الان نگاه می کرد به عکس چهره مثل ماه جوونش؛


و یادش می اومد اون زمان ها رو و خدا رو شکر می کرد که خواسته اش به اجابت رسید؛


فدیه شد هدیه شیدایی مادر هامان             رجز بدرقه، لالایی مادر هامان


که اگر سر بنهی بر قدم روح الله              شیر من باد حلالت، پسرم بسم الله


و یادش نمی اومد، بار آخر که به چهره مثل ماه جوونش نگاه می کرد، گفته باشه: "برو به سلامت..."


 


- "آره پسرم...


شکر خدا...


اوضاع و احوال ما هم خوبه...


تو هم برامون دعا کن...


شکر خدا پدرت هم بهتره...


دعا کن منم دستام بهتر بشه.."


 


دیگه نتونستم طاقت بیارم، رفتم.


پچند لحظه بعدش وقتی چند نفر به اون حوالی نزدیک می شدند، مادر زود اشک هاش رو پاک کرد و چادرش رو کشید توی صورتش، تا رازش سر به مُهر باقی بمونه، و رفت.


وقتی دیدم چند قدم اونطر تر با یه خانواده شهید دیگه با چه احترام و روی گشاده ای احوالپرسی می کنه و عید رو تبریک می گه، زیر لب بهش گفتم: «عجبا که چقدر بزرگواری..."

*****


عید غدیر گذشت...

و چند روز هم بیشتر تا محرم نمونده...

 

ولی آهای...

مادر شهید علی آقا عاصمی فر!

من در مقابل "کوه" عظیم جواهرات منش دلیرانه ات، "کاهی" نیز ندارم؛

ولی می خواهم بگویم:

این که امروز دم از علی می زنم و در کوچه کوچه این شهیدستان به اولاد علی تبریک می گویم؛

مدیون اشک های تو هستم،

مدیون علی ایثار علی ات.


این که روز ها را می شمارم و می گویم "9 روز فقط تا به محرم مانده"؛

به سبب فدیه زیبای توست،

به برکت اسماعیلی که تو با رضایت به قربانگاه فرستادی.


"شب هشتم" را؛

از خون دل های تو دارم،

از خون گلوی علی ات...

 

اگر گاه و بی گاه، با کردارم، دلت را شکستم؛

اگر راه علی ات را بی راهه رفتم؛

اگر عَلمش روی زمین مانده؛

اگر عملش با غفلت من عجین مانده؛

اگر...

اگر رنگ و بویی از علی ات ندارم؛

.

.

.

حلالم کن.

دعایم کن.

 

یا مرتضی مددی


  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم

 

کانون نویسندگان آران و بیدگل؟! یا بیدار شهر؟! یا ...؟!

 

هر از گاهی از دوستان می شنیدم کانالی وجود دارد با نام «کانون نویسندگان آران و بیدگل».

در دورانی که وبلاگ های شهر رکود شدیدی را تجربه می کنند، حتما امکان خواندن متن ها و نوشته های همشهریان پس از مدت ها می توانست خبر خوبی باشد.

 

ولی مشکل این جا بود که نه آدرسی از کانال در دسترس بود و نه آدرسی از مدیر و یا مدیران احتمالی آن. و لذا شائبه خصوصی بودن احتمالی آن مطرح بود.

یعنی مثلا جمعی از دوستان تصمیم به تشکیل چنین کانالی گرفته اند.

 

بالاخره چند ماه بعد، از طریق یکی از دوستان با مدیر محترم این کانال آشنا شده و ایشان لینک کانال را برای بنده ارسال کرده و در آن عضو شدم.

 

علیرغم اختلافات فکری اعضا و نویسندگان با یکدیگر، برآیند کانال مثبت بود.

مشاهده تحلیل ها، خاطرات، نظرات، داستان ها و حتی عکس های نویسندگان آران و بیدگلی (حتی آن هایی که دور از این شهر بودند) حس خوبی را در انسان جاری می کرد.

بنده هم به عنوان عضو این کانال چند متنی را، یا از خود و یا از دوستان، برای مدیریت ارسال کرده و در کانال منتشر شد.

 

ولی کسانی که سابقا با روند وبلاگ های شهر آشنایی داشتند، براحتی دریافته بودند که روند این کانال؛ همان روند وبلاگ «بیدارشهر» است که سابقا توسط مدیر کانال نویسندگان اداره می شد.

یعنی مثلا پس از طرح موضوعی در کانال یا جامعه، به ناگاه چندین عکس و یا خبر بلند و یا چند جمله ای و یا نظرات کوتاه از سوی مدیریت ارسال می شد که علی الظاهر در ارسال آن ها معیار خاصی رعایت نمی شد. البته به جز سلیقه مدیریت کانال.

یعنی به همان سبک «بیدارشهر» که گاه در یک روز چندین پست چند کلمه ای در آن ارسال می شد.

 

طبیعتا این کار و این روش با نام کانال و توقعی که از آن می رفت، هم خوانی نداشت.

 

البته مدیر محترم اقدامی مثبت در این زمینه انجام دادند، که البته 2 پی آمد منفی نیز بدنبال داشت.

 

اقدام مثبت بیان صریح این نکته بود که این کانال، به سیاق همان «بیدارشهر» بوده و به همان روش فعالیت می کند و لذا نام کانال از «کانون نویسندگان آران و بیدگل» به «بیدارشهر» تغییر نام خواهد داد. و داد!

 

اما پی آمد منفی اول این که؛

شاید بهتر بود از ابتدا مسیر کانال تبیین می شد که اگر کسانی عضو این کانال می شوند، بدانند قرار است چه چیز هایی بخوانند و قرار است در این کانال دقیقا چه اتفاقی بیفتد.

تغییر نام و رویه کانال در ادامه، این شائبه را مطرح می کند که با اسمی دیگر عضوهایی جذب شده اند و اکنون که این کانال تریبونی برای بیان نظرات شده، حالا با نام جدید حرف ها و مطالب مرتبط با سلایق مطلوب خود در آن مطرح می شود.

البته مدیریت محترم یقینا بری از این عنوان نارواست. ولی بهتر بود که پس از تصمیم برای تغییر نام، کانال جدید تشکیل می شد و از اعضا برای عضویت در آن کانال دعوت می شد. و کانال فعلی یا با تغییر مدیرت اداره شده و یا حذف می شد.

 

و پی آمد منفی دوم این که؛

با تغییر نام این کانال، آن پایگاه و آن مرکزی که می توانست کمکی به بازنشر نوشته های نویسندگان این شهر باشد، دیگر وجود ندارد و خلأ آن همچون چند سال گذشته مجددا حس می شود. ( که البته بعد از تغییر نام کانال نیز، حجم کم ارسال ها مؤید این نکته می باشد)

 

بیش از این مطلب را کش نمی دهم. همه این سیاهه با این تضمین نوشته شد که مدیر محترم مورد خطاب، از خلق نیکوی نقد پذیری برخوردارند.

 

اما در ادامه پیشنهادی وجود دارد،

با توجه به لزوم وجود چنین رسانه ای، یقینا بهترین پیشنهاد، تشکیل مجدد کانالی تحت همین عنوان است.

لیکن با معیارهای انتشاری که از ابتدا روشن شده باشد.

 

البته لازم است که فرد یا افرادی این کار را انجام دهند.

 

علی الحساب کانالی به آدرس زیر با همان نام قبلی تشکیل شده است و با توجه به نظرات نویسندگان آران و بیدگلی چارچوب ها و هنجار های آن شکل خواهد گرفت.

 

عضویت در آن آزاد ولی ارسال مطلب تابع رعایت حداقل های مورد نیاز برای یک نوشته خواهد بود.

دوستان اگر علاقه داشتند، ادامه کار در این کانال باشد، و اگر بزرگواری زحمت کشیده و کانالی دیگر تشکیل دهد، به سهم خویش استقبال می کنم.


کانال جدید «کانون نویسندگان آران و بیدگل»:

https://t.me/ABWriters

 

کانال شب هشتم:

 https://t.me/shabehashtom

یا مرتضی مددی



 بعد نوشت:

+ این مطلب در چند قسمت جداگانه در کانال شب هشتم ارسال خواهد شد.


  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بذار هر کسی می خواد ناراحت شه، بشه. هیچ اشکالی نداره.

حقیقت خیلی تلخ تر از این حرف هاست.

اصل مطلب غلطه.

 

اسمش رو هر چی می خواهید بذارید. رسم، سنت، میراث و یا هر چیز دیگه!

ولی خلاصه کلام اینه که این مراسم شب چهارشنبه آخر سال بسیار و بینهایت کار مشمئز کننده و مسخره ایه. (تازه اگه نخواهیم واژه احمقانه رو استفاده کنیم)

توجیهاتی که براش میارن مسخره تر از خودش و پیشنهادهای برگزاری سالمش(!) دیگه از اون دو تا بدتر!

 

واقعا تا حالا از خودمون پرسیدیم خب که چی بشه؟!!

 

این همه پول هدر بره.

این همه با جون آدما بازی بشه.

این همه مزاحمت و سر و صدا.

این همه گناه و معصیت (بگذریم از اونایی که این مراسمو بهونه می کنن که دلی از عزا در بیارن).

این همه آتش نشان و پلیس و پزشک و پرستاری که باید آخر سالیه کنار خانوادشون باشن، چند روز آماده باش این برنامه هستن. 

 

یعنی وااااقعا مسخره ست.

حالا مثلا سالم(!) برگزارش کنیم و از روی آتیش بپریم چه اتفاق خاصی قراره بیفته؟! یا نیفته؟!!

 

طرف میاد پیشنهاد می ده که فلان ارگان و بهمان سازمان بیان از پول بیت المال این جشن رو سالم برگزار کنن!

انگار که مردم همه زندگیشون درست شده و این حضرات همه وظایفشون رو درست انجام دادن، مونده همین برنامه!

و یه کلمه از خودش نمی پرسه حالا می بیاییم و این برنامه رو مثلا سالم برگزار کنیم، از کجا معلوم فتح بابی نشه برای اونایی که میرن سراغ تیر ترقه ها و... .

چرا با حرف ها و دلایل تو خالی برا خودمون درد سر درست کنیم؟

همین شمایی که به چارتا سر و صدا و شلوغی محرم و عزاداری ها گیر می دی.

 

از همه اینا که بگذریم، صبح یکی به خودش زحمت بده بره کنار گذر، ببینه چندتا درخت طاق و گز بی زبون و بیچاره رو، به خاطر برگزاری مثلا سالم این برنامه مسخره، نفله کردند.

واقعا دل آدم می سوزه. چندین درخت بزرگی که سال ها طول می کشه، توی این بیابون کم آب،یه کم رشد کنند، در عرض چند دقیقه، به بهانه واهی مثلا دور کردن شیطان، سوزونده بشن.

داداچ داری اشتباه می زنی!!!

شیطان خود شما هستی که داری این برنامه سخیف رو گسترش می دی و براش تبلیغ می کنی.

بگذریم...

 

بگذار هر کسی می خواد ناراحت شه، بشه. هیچ اشکالی نداره.

حقیقت خیلی تلخ تر از این حرف هاست.

اصل مطلب غلطه.

 

@shabehashtom

 

یا مرتضی مددی



 بعد نوشت:

+ بر فرض که قبلا هم بوده. هر چی قبلا بوده دلیل نمی شه درست باشه. آیه و روایتش رو خودتون بهتر بلدید.

++ اشتباه نشه. کسی با رسم و رسوم گذشتگان مخالف نیست. ولی هر رسم و سنتی که خیری درش باشه رو باید احیا کرد. چرا کسی با نوروز مخالف نیست؟ حتی در ایام عزا. الانم به جای این مغول بازی ها و تاتار بازی ها، اگه پول این کار رو خرج همون گرسنه ها و فقرایی بکنن که شما می گی محتاج پول مراسم محرم و حج و... هستند، هیچ کسی ایراد نمی گیره.

  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم


یادواره شهدای روحانی 95

  

- یادواره شهدای روحانی هر ساله در دو قسمت جداگانه و توسط حوزه های علمیه امیرالمومنین(ع) و المهدی(عج) و فقط به نام شهدای روحانی محدوده همان حوزه برگزار می شد، ولی امسال مسئولان دو حوزه با همکاری یکدیگر یادواره ای مشترک را در مصلای نماز جمعه برگزار کردند که می توان از آن به عنوان نکته ای مثبت یاد کرد.

 

- در این چند سالی که یادواره برگزار می شود، کمتر به خودِ شهدای روحانی، خصوصا شهدای روحانیِ مربوط به این منطقه پرداخته می شود و «فقط تصویری از آن ها در گوشه ای از مجلس که کمترین دید را دارد به حال خود رها می شود». نه کلیپی، نه وصیت نامه و زندگینامه ای و نه حتی بردن نامی از آن ها!

 

- وجه مشترک برنامه هر ساله این است که یادواره بیش از داشتن فضای صرفاً شهدایی و ماندن در همان زمان، رخدادی بصیرتی و آگاهی بخش و درس آموز با توجه به سیره شهدا و اهداف انقلاب می باشد و البته «تقریبا اکثر این وجهه را سخنران جلسات ایجاد کرده»، و برنامه دیگری به این منظور کمتر دیده شده است (برگزار کنندگان همواره تمامی وقت و زحمت خود را صرف فضا سازی می کنند). و اگر برخی ضعف ها برطرف شوند، می توان از آن به عنوان نکته ای مثبت و پیش برنده جامعه یاد کرد.

 

- دو سه سالی بود که در یادواره شهدای روحانی حوزه المهدی(عج)، شیخ احمد پناهیان سخنرانی می کرد. از ویژگی های بارز ایشان این بود که «خود رزمنده بوده و آشنایی و تسلط خوبی به خاطرات و خلقیات شهدا و نیز مفاهیم دینی و قرآنی داشتند. با خاطرات شهدا و مفاهیم دینی سخنان خود را آغاز و در ادامه با توجه این صحبت های اولیه خود به مسائل سیاسی و بصیرتی روز می پرداختند و در آخر نیز ذکر توسلی متناسب با فضای جلسه داشتند» که الحق نیز جلسات ایشان خیلی خوب از آب در می آمد و با ظرافت و هنر خاصی مجلس را اداره می کردند.

 

- در یادواره امسال اما، سخنران، حجت الاسلام نبویان، با همه معروفیت و اطلاعات کافی در حوزه مسائل سیاسی و علیرغم گرم شدن جلسه، خیلی مطابق با عنوان و انتظارات از جلسه پیش نرفت. بعد از بسم الله که گفت، مستقیم رفت سر مسائل سیاسی و برجام و ... و تا آخر نیز نه ذکر توسلی و نه نامی و یاد و خاطره ای از شهدا. و کل یک ساعت و ربع را مشغول افشاگری شد. هر چند تسلط کافی داشت و تقریبا خلاف واقع نمی گفت، ولی توقع ها از یک یادواره شهدا با یک جلسه صرفاً سیاسیِ متفاوت است. و اگر بعد از ایشان مداحی نمی گذاشتند، تقریبا اسمی از شهدا در این جلسه برده نمی شد.

 

-  جدای از جلسه یادواره شهدا، کلا بیان مستقیم مسائل سیاسی و این که مستقیما کسی را رد یا تایید کنی و نظر خود را مستقیما به مردم بگویی (اگر اسمش را القای نظرات نگذاریم)، روش خیلی مطلوب و موفقی به نظر نمی رسد. گاهی با دیدن شرایط این گونه، ناخودآگاه سخنرانی آقای طائب در مهدیه تهران، پس از انتخابات 88 در ذهن متبادر می شود که در پخش مستقیم رسانه ملی از خیلی ها مستقیما اسم برد و آن ها را محکوم کرد. این روش معمولا وقتی به کار می رود که می خواهیم ضعف ها و کم کاری های چندین سال خود را در یک لحظه جبران کنیم!! و شاید اثرات کوتاه مدت مطلوبی داشته باشد ولی یقینا در بلند مدت اثرات معکوس خواهد داشت.

 

یا مرتضی مددی

 


بعدنوشت:

+ چندتا جوان پیدا می شن و بدون هیچ چشم داشتی می خوان یه کاری برای انقلاب و برای این اوضاع خراب جامعه انجام بدن، وقتی جایی مثل ستاد نماز جمعه اینقدر بهشون گیر می دن و سخت می گیرن، آدم از بقیه چه توقعی می تونه داشته باشه؟! حالا کار نداریم که به یه گروه حزب الهی دیگه هم برای دهه فجر قول دادند و بعد از این که کلی تبلیغات شده برای محل برگزاری، آقایون براحتی هر چه تمام تر زدند زیر قولشون و از هر کی می پرسی طوری وانمود می کنه که انگار روحش هم خبر نداره!

++ گاهی احساس می شه لیاقت برخی افراد به ظاهر موجه، در حد همین چند تا جنگ شادی جلف و مزخرفه که چند تا کوچه اون طرف ترشون برگزار می شه.

+++ بعضیا واقعا هیچ صفت زشتی نمیتونه به اندازه کافی توصیفشون کنه. با پر رویی تمام با کفش میان روی فرش های مصلای نماز جمعه و روی صندلی می نشینن انگار نه انگار که این جا نماز می شه. 

  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم



شهید ابراهیم نوحیان


 ماجون من؛ 

حاجیه خانم خموشی، زن اوسا قنبر خدابیامرز؛

یا بهتر از همه بخواهم بگویم "مادر بزرگوار شهید ابراهیم نوحیان".


اولین مادر شهید "شب هشتمی" ، در هیئت قاسم ابن الحسن(ع(،

اولین وارث "مادر حسین" در این هیئت؛

امروز، یکشنبه سوم بهمن 1395، 

با دلی تنگ، رهسپار دیدار فرزند شهیدش شد و خاطره سفر ابدی ننه حاجی(والده شهیدان رمضانی) در یکشنبه 24 آبان 1394 را زنده کرد...

 

مادر شهید، مادر شهید است، فرقی نمی کند، چند فرزند و کدام فرزند، 

مادر همه بچه هایش را عاشقانه دوست می دارد و همین حب فرزند است که به ایثارش ارزش می بخشد.

 

ولی مادر شهید نوحیان، یک ویژگی بارز داشت، 

و آن اولین بودن بود...

هنوز در محله شهیدی را روی دست ها نیاورده بودند و کسی اینطور نمی دانست شهادت یعنی چه؟ و این که رفیقت با آغوش باز خود را فدا کند، یعنی چه؟ و هنوز در این محله هیچ مادری نمی دانست که چگونه می توان با دلی خون، اما راضی به رضای خدا، (این بار اما) ابراهیم را به قربانگاه فرستاد؟!...

 

اما مادر شهید نوحیان، دلیرانه و زینب گونه، همه این ها را به جان خرید و در پیشاپیش همه شیر زنان فداکار این هیئت، شد اولین مادر شهید هیئت حضرت قاسم ابن الحسن(ع)؛

مادری که صبر در غم از دست دادن فرزند دیگر و نیز افتخار شهادت دامادش، شهید هاشم جلوداریان، از وی کوه صبر مجسم ساخت...

 

و شاید چه بسیار مادرها که در بزنگاه عاشورایی علی اکبر خود گفتند: خون جوان ما که از خون ابراهیم او رنگین تر نیست...

 

و تا مدت ها جوانان محل، در گروه شهید نوحیان پایگاه بسیج صاحب الزمان(عج) بیدگل، مشق عشق می کردند و شدند شهیدان اربابی ها و حمزه ای ها و رمضانی ها و یونسی ها و ....

 

امروز پیر و جوان هیئت، در بدرقه این مادر اشک ریختند و "مام محل" را به فرزند شهیدش سپردند.

 

این مصیبت جانسوز را به همه "شب هشتمی" های هیئت قاسم ابن الحسن(ع) علی الخصوص فرزندان و نوه های این مادر بزرگوار تسلیت می گویم.

 

یا مرتضی مددی!

 


بعد نوشت:

+ عنوان ماجون من از وبلاگی با همین نام (ماجون من) گرفته شده که نوه ها و فرزندان ایشان قبلا در آن می نوشتند.


++ شهید ابراهیم نوحیان بیدگلی، اولین شهید هیئت قاسم ابن الحسن(ع) بیدگل، متولد 1337 است که یازدهم آبان 1361 در عملیات محرم و در منطقه عین خوش شهد شهادت نوشید.


+++ برای از مادر شهید نوشتن، بعد از این که دیگر در بین ما نباشد، کار خوبی نیست. شرمنده ام. 


++++ من در حالی این وصیّت نامه را می‌نویسم که دلم مملوّ از عشق به اسلام،‌ قرآن و شهادت در راه معبود و رهبرم امام خمینی می‌باشد. اسلام تنها دین و آیینی است که تمام خودکامگان و دیگر مکاتب غیر اسلامی را از خود رانده و آن‌ها را جزو پلیدی‌ها و کفر و الحاد می‌داند. وصیّت به مادرم : خوب می‌دانم که طاقت شنیدن خبر شهادت فرزندت را نداری ولی بدان که باید صبر و استقامت را پیشة خویش سازی. (فرازهایی از وصیت نامه)

  • عبدالله قاسمی