شب هشتم

فدایی سید علی

شب هشتم

فدایی سید علی

شب هشتم

"شب هشتم" رو در آدرس زیر دنبال کنید:

https://telegram.me/shabehashtom

صبـح شـد و بانـگ الرحیـل برخاست و قافلـه عشـق عـازم سفر تاریـخ شد... خدایا، چگونه ممکن است که تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی که در "شـب هشتــم" سال شصتم هجری مخاطب امام بوده اند، و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی؟ آنان را می گویم که عرصه حیاتشان عصری دیگر از تاریخ کره ارض است. هَیهاتَ ما ذلکَ الظَّنُّ بِک - ما را از فضل تو گمان دیگری است. پس چه جای تردید؟
راهی که آن قافله عشق پای در آن نهاد راه تاریخ است و آن بانگ الرّحیل هر صبح در همه جا برمی خیزد، و اگر نه، این راحلان قافله عشق، بعد از هزار و سیصد و چهل و چند سال به کدام دعوت است که لبیک گفته اند؟
الرّحیل! الرّحیل!
اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را!
اکنون بنگر حیرت عقل را و جرأت عشق را! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند... راحلان طریق عشق می دانند که ماندن نیز در رفتن است، جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی، و این اوست که ما را کش کشانه به خویش می خواند.
شهید سید مرتضی آوینی-فتح خون-مناظره عقل و عشق


گفت: اگر برای خداست پس بگذار گمنام باشم....

۱۰ مطلب با موضوع «شهرستان آران و بیدگل» ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم


گلزار شهدای امامزاده هادی بیدگل


به لطف خدا امسال توفیق شد در ابتدای احیای هر سه شب قدر؛ به گلزار شهدای امامزاده هادی(ع) رفته و از امامزادگان عشق، از شهیدان شاهد و از علی اکبران امام خمینی(ره) مددی گرفته شد.


فضایی بسیار دلپذیر از هر نظر. معنویتی لبریز از عطر شهادت. 

در هر گوشه ای از گلزار خانواده ای در کنار گل پرپر خود نشسته و فرازهای دعای جوشن، که در فضا پیچیده بود، را زمزمه می کرد.

فضایی بود سرشار از‌معنویت...

و اشک؛ 

که پای ثابت محفل شهیدان است...


به اشک جنس دعا آزموده خواهد شد

به اشک بال شهادت گشوده خواهد شد


واقعا خوشا به حال شهدا

نسأل الله منازل الشهدا


یا مرتضی مددی

https://sapp.ir/shabehashtom

  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم


علی زاهدی


درست در روز قبل از ماه مبارک رمضان امسال، بچه حزب الهی های شهر داغدار غمک سنگین دوسن جوان بسیجی و انقلابی خود شدند و در اولین روز ماه رمضان،  با چشمان اشکبار این رفیق مهربان و مهذب خود را به سوی رضوان الهی بدرقه کردند.


#علی‌آقای‌زاهدى که در بین دوستان و آشنایان به حسن خلق، تهذیب نفس، وفاداری به آرمان های اسلام و انقلاب و جدیت در دفاع از آن ها شهره بود، پس از دو سال جدال با بیماری، یقینا با قلبی آرام و به گفته خود، راضی از خدای خویش، راهی خانه ابدی گردید. خانه ای که در عالم رویا به دوستان گفت همان لحظه اول رو به سوی بین الحرمین باز شد.


لحظات آخری که تن بی جان دوست عزیز خود را در میان کفن دیدم، خاطرات تمامی برنامه های بسیج و یادواره های شهدا و جدیت او در تبلیغات انتخابات از ذهنم گذشت و تا ابد حسرت این را خواهم خورد که چرا چند روز قبل که دیدمش یک دل سیر در آغوشش نگرفتم. چه کنم که از آن همه صبر و نجابتش خجالت می کشیدم.


#علی‌آقا تا آخرین روزها هم که توانایی حضور در هیچ جمعی را نداشت ، اولین نفر در فراخوان بسیج حاضر شد و حتی این اواخر که دستانش رمق نگهداری سلاح را هم نداشت ، بهترین نمره های تیراندازی را داشت.

با این حال تا لحظات آخر نیز بدون هیچ سر و صدا و ادعایی حتی حسرت یک آه و شکایت را بر دل بیماری اش گذاشت. 


سخن در وصفش بسیار است و دل از غم محمدمهدی و زینب و محمدحسن نازنینش اندوهناک. ولی همین قدر بگویم که اکنون قریب به یک ماه است که واقعا دوست خوبی را از دست داده ایم...


عمری آرزوی شهادت داشت و این سال ها عزم دفاع از حرم عمه سادات...

روحش با شهدا و شهید مدافع حرم آقا #مصطفى‌زاهدی محشور باد.


آقا مصطفای زاهدی که او را هم رمضان اول است که در بین خود  ندیدیم و امسال دیگر زمزمه های دعای جوشنش را نشنیدیم. 


من مات من العشق، فقد مات شهید...


روحمان با یادشان شاد

صلوات


یا مرتضی مددی

https://sapp.ir/shabehashtom

  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم

 

کانون نویسندگان آران و بیدگل؟! یا بیدار شهر؟! یا ...؟!

 

هر از گاهی از دوستان می شنیدم کانالی وجود دارد با نام «کانون نویسندگان آران و بیدگل».

در دورانی که وبلاگ های شهر رکود شدیدی را تجربه می کنند، حتما امکان خواندن متن ها و نوشته های همشهریان پس از مدت ها می توانست خبر خوبی باشد.

 

ولی مشکل این جا بود که نه آدرسی از کانال در دسترس بود و نه آدرسی از مدیر و یا مدیران احتمالی آن. و لذا شائبه خصوصی بودن احتمالی آن مطرح بود.

یعنی مثلا جمعی از دوستان تصمیم به تشکیل چنین کانالی گرفته اند.

 

بالاخره چند ماه بعد، از طریق یکی از دوستان با مدیر محترم این کانال آشنا شده و ایشان لینک کانال را برای بنده ارسال کرده و در آن عضو شدم.

 

علیرغم اختلافات فکری اعضا و نویسندگان با یکدیگر، برآیند کانال مثبت بود.

مشاهده تحلیل ها، خاطرات، نظرات، داستان ها و حتی عکس های نویسندگان آران و بیدگلی (حتی آن هایی که دور از این شهر بودند) حس خوبی را در انسان جاری می کرد.

بنده هم به عنوان عضو این کانال چند متنی را، یا از خود و یا از دوستان، برای مدیریت ارسال کرده و در کانال منتشر شد.

 

ولی کسانی که سابقا با روند وبلاگ های شهر آشنایی داشتند، براحتی دریافته بودند که روند این کانال؛ همان روند وبلاگ «بیدارشهر» است که سابقا توسط مدیر کانال نویسندگان اداره می شد.

یعنی مثلا پس از طرح موضوعی در کانال یا جامعه، به ناگاه چندین عکس و یا خبر بلند و یا چند جمله ای و یا نظرات کوتاه از سوی مدیریت ارسال می شد که علی الظاهر در ارسال آن ها معیار خاصی رعایت نمی شد. البته به جز سلیقه مدیریت کانال.

یعنی به همان سبک «بیدارشهر» که گاه در یک روز چندین پست چند کلمه ای در آن ارسال می شد.

 

طبیعتا این کار و این روش با نام کانال و توقعی که از آن می رفت، هم خوانی نداشت.

 

البته مدیر محترم اقدامی مثبت در این زمینه انجام دادند، که البته 2 پی آمد منفی نیز بدنبال داشت.

 

اقدام مثبت بیان صریح این نکته بود که این کانال، به سیاق همان «بیدارشهر» بوده و به همان روش فعالیت می کند و لذا نام کانال از «کانون نویسندگان آران و بیدگل» به «بیدارشهر» تغییر نام خواهد داد. و داد!

 

اما پی آمد منفی اول این که؛

شاید بهتر بود از ابتدا مسیر کانال تبیین می شد که اگر کسانی عضو این کانال می شوند، بدانند قرار است چه چیز هایی بخوانند و قرار است در این کانال دقیقا چه اتفاقی بیفتد.

تغییر نام و رویه کانال در ادامه، این شائبه را مطرح می کند که با اسمی دیگر عضوهایی جذب شده اند و اکنون که این کانال تریبونی برای بیان نظرات شده، حالا با نام جدید حرف ها و مطالب مرتبط با سلایق مطلوب خود در آن مطرح می شود.

البته مدیریت محترم یقینا بری از این عنوان نارواست. ولی بهتر بود که پس از تصمیم برای تغییر نام، کانال جدید تشکیل می شد و از اعضا برای عضویت در آن کانال دعوت می شد. و کانال فعلی یا با تغییر مدیرت اداره شده و یا حذف می شد.

 

و پی آمد منفی دوم این که؛

با تغییر نام این کانال، آن پایگاه و آن مرکزی که می توانست کمکی به بازنشر نوشته های نویسندگان این شهر باشد، دیگر وجود ندارد و خلأ آن همچون چند سال گذشته مجددا حس می شود. ( که البته بعد از تغییر نام کانال نیز، حجم کم ارسال ها مؤید این نکته می باشد)

 

بیش از این مطلب را کش نمی دهم. همه این سیاهه با این تضمین نوشته شد که مدیر محترم مورد خطاب، از خلق نیکوی نقد پذیری برخوردارند.

 

اما در ادامه پیشنهادی وجود دارد،

با توجه به لزوم وجود چنین رسانه ای، یقینا بهترین پیشنهاد، تشکیل مجدد کانالی تحت همین عنوان است.

لیکن با معیارهای انتشاری که از ابتدا روشن شده باشد.

 

البته لازم است که فرد یا افرادی این کار را انجام دهند.

 

علی الحساب کانالی به آدرس زیر با همان نام قبلی تشکیل شده است و با توجه به نظرات نویسندگان آران و بیدگلی چارچوب ها و هنجار های آن شکل خواهد گرفت.

 

عضویت در آن آزاد ولی ارسال مطلب تابع رعایت حداقل های مورد نیاز برای یک نوشته خواهد بود.

دوستان اگر علاقه داشتند، ادامه کار در این کانال باشد، و اگر بزرگواری زحمت کشیده و کانالی دیگر تشکیل دهد، به سهم خویش استقبال می کنم.


کانال جدید «کانون نویسندگان آران و بیدگل»:

https://t.me/ABWriters

 

کانال شب هشتم:

 https://t.me/shabehashtom

یا مرتضی مددی



 بعد نوشت:

+ این مطلب در چند قسمت جداگانه در کانال شب هشتم ارسال خواهد شد.


  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بذار هر کسی می خواد ناراحت شه، بشه. هیچ اشکالی نداره.

حقیقت خیلی تلخ تر از این حرف هاست.

اصل مطلب غلطه.

 

اسمش رو هر چی می خواهید بذارید. رسم، سنت، میراث و یا هر چیز دیگه!

ولی خلاصه کلام اینه که این مراسم شب چهارشنبه آخر سال بسیار و بینهایت کار مشمئز کننده و مسخره ایه. (تازه اگه نخواهیم واژه احمقانه رو استفاده کنیم)

توجیهاتی که براش میارن مسخره تر از خودش و پیشنهادهای برگزاری سالمش(!) دیگه از اون دو تا بدتر!

 

واقعا تا حالا از خودمون پرسیدیم خب که چی بشه؟!!

 

این همه پول هدر بره.

این همه با جون آدما بازی بشه.

این همه مزاحمت و سر و صدا.

این همه گناه و معصیت (بگذریم از اونایی که این مراسمو بهونه می کنن که دلی از عزا در بیارن).

این همه آتش نشان و پلیس و پزشک و پرستاری که باید آخر سالیه کنار خانوادشون باشن، چند روز آماده باش این برنامه هستن. 

 

یعنی وااااقعا مسخره ست.

حالا مثلا سالم(!) برگزارش کنیم و از روی آتیش بپریم چه اتفاق خاصی قراره بیفته؟! یا نیفته؟!!

 

طرف میاد پیشنهاد می ده که فلان ارگان و بهمان سازمان بیان از پول بیت المال این جشن رو سالم برگزار کنن!

انگار که مردم همه زندگیشون درست شده و این حضرات همه وظایفشون رو درست انجام دادن، مونده همین برنامه!

و یه کلمه از خودش نمی پرسه حالا می بیاییم و این برنامه رو مثلا سالم برگزار کنیم، از کجا معلوم فتح بابی نشه برای اونایی که میرن سراغ تیر ترقه ها و... .

چرا با حرف ها و دلایل تو خالی برا خودمون درد سر درست کنیم؟

همین شمایی که به چارتا سر و صدا و شلوغی محرم و عزاداری ها گیر می دی.

 

از همه اینا که بگذریم، صبح یکی به خودش زحمت بده بره کنار گذر، ببینه چندتا درخت طاق و گز بی زبون و بیچاره رو، به خاطر برگزاری مثلا سالم این برنامه مسخره، نفله کردند.

واقعا دل آدم می سوزه. چندین درخت بزرگی که سال ها طول می کشه، توی این بیابون کم آب،یه کم رشد کنند، در عرض چند دقیقه، به بهانه واهی مثلا دور کردن شیطان، سوزونده بشن.

داداچ داری اشتباه می زنی!!!

شیطان خود شما هستی که داری این برنامه سخیف رو گسترش می دی و براش تبلیغ می کنی.

بگذریم...

 

بگذار هر کسی می خواد ناراحت شه، بشه. هیچ اشکالی نداره.

حقیقت خیلی تلخ تر از این حرف هاست.

اصل مطلب غلطه.

 

@shabehashtom

 

یا مرتضی مددی



 بعد نوشت:

+ بر فرض که قبلا هم بوده. هر چی قبلا بوده دلیل نمی شه درست باشه. آیه و روایتش رو خودتون بهتر بلدید.

++ اشتباه نشه. کسی با رسم و رسوم گذشتگان مخالف نیست. ولی هر رسم و سنتی که خیری درش باشه رو باید احیا کرد. چرا کسی با نوروز مخالف نیست؟ حتی در ایام عزا. الانم به جای این مغول بازی ها و تاتار بازی ها، اگه پول این کار رو خرج همون گرسنه ها و فقرایی بکنن که شما می گی محتاج پول مراسم محرم و حج و... هستند، هیچ کسی ایراد نمی گیره.

  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اعلامیه شهید علی محمد رمضانی بیدگلی


سی (و یک) سال گذشت...

از روزی که گفتی:

آن عزیزی که از این خانواده رفته، برای خود رفته، من نیز به سهم خودم می روم...

از روزی که نوشتی:

شیعه حسین ابن علی(ع) هستم، و محال است نسبت به خطرهایی که به اسلام می رود بی تفاوت باشم.

 

سی (و یک) سال گذشت...

از روزی که هنگام آخرین وداع با مادر چشم انتظار خود گفتی:

مادر جان، این بار آخر است که می روم.

و سمت راست صورت خود را نشان دادی و گفتی:

خوب نگاه کن مادر، گلوله به همین جا برخورد می کند...

 

و خاله را که می خواست به مقصد نزدیکی برسانی اش؛ در کوچه و خیابان ها گرداندی و گفتی:

این دور را برای یادگار زدیم. چند روز دیگر مرا به روی دست ها می آورند و می گویند: "این گل پرپر ماست، خمینی رهبر ماست".

 

و سی (و یک) سال گذشت...

از روزی که در معرکه والفجر 8، خمپاره 60 نامرد، تو را هنگام نماز ظهر آسمانی کرد.

و در کربلای فاو، عاشورای خود را در آب و آتش رقم زدی...

 

و می گویند: شهیدی که در آب شهید می شود، اجر دو شهید دارد. و تو نیز؛

چرا که برای مولای خود به آب و آتش زده ای...

 

شهید علی محمد رمضانی بیدگلی 


شهید علی محمد رمضانی بیدگلی، در بهمن ماه 1364، در عملیات والفجر 8، در منطقه نعل اسبی اطراف فاو، به شهادت رسید، در حالی که بیش از 3 سال از مفقود الاثر شدن برادرش علیرضا می گذشت.


شهید علی محمد رمضانی بیدگلی 


یا مرتضی مددی

 

بعدنوشت:

+ در این میان، جای خالی والده بزرگوار شهیدان علیرضا و علی محمد رمضانی، حاجیه خانم سلمانی، بیش از پیش حس می شود...

 

  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم


یادواره شهدای روحانی 95

  

- یادواره شهدای روحانی هر ساله در دو قسمت جداگانه و توسط حوزه های علمیه امیرالمومنین(ع) و المهدی(عج) و فقط به نام شهدای روحانی محدوده همان حوزه برگزار می شد، ولی امسال مسئولان دو حوزه با همکاری یکدیگر یادواره ای مشترک را در مصلای نماز جمعه برگزار کردند که می توان از آن به عنوان نکته ای مثبت یاد کرد.

 

- در این چند سالی که یادواره برگزار می شود، کمتر به خودِ شهدای روحانی، خصوصا شهدای روحانیِ مربوط به این منطقه پرداخته می شود و «فقط تصویری از آن ها در گوشه ای از مجلس که کمترین دید را دارد به حال خود رها می شود». نه کلیپی، نه وصیت نامه و زندگینامه ای و نه حتی بردن نامی از آن ها!

 

- وجه مشترک برنامه هر ساله این است که یادواره بیش از داشتن فضای صرفاً شهدایی و ماندن در همان زمان، رخدادی بصیرتی و آگاهی بخش و درس آموز با توجه به سیره شهدا و اهداف انقلاب می باشد و البته «تقریبا اکثر این وجهه را سخنران جلسات ایجاد کرده»، و برنامه دیگری به این منظور کمتر دیده شده است (برگزار کنندگان همواره تمامی وقت و زحمت خود را صرف فضا سازی می کنند). و اگر برخی ضعف ها برطرف شوند، می توان از آن به عنوان نکته ای مثبت و پیش برنده جامعه یاد کرد.

 

- دو سه سالی بود که در یادواره شهدای روحانی حوزه المهدی(عج)، شیخ احمد پناهیان سخنرانی می کرد. از ویژگی های بارز ایشان این بود که «خود رزمنده بوده و آشنایی و تسلط خوبی به خاطرات و خلقیات شهدا و نیز مفاهیم دینی و قرآنی داشتند. با خاطرات شهدا و مفاهیم دینی سخنان خود را آغاز و در ادامه با توجه این صحبت های اولیه خود به مسائل سیاسی و بصیرتی روز می پرداختند و در آخر نیز ذکر توسلی متناسب با فضای جلسه داشتند» که الحق نیز جلسات ایشان خیلی خوب از آب در می آمد و با ظرافت و هنر خاصی مجلس را اداره می کردند.

 

- در یادواره امسال اما، سخنران، حجت الاسلام نبویان، با همه معروفیت و اطلاعات کافی در حوزه مسائل سیاسی و علیرغم گرم شدن جلسه، خیلی مطابق با عنوان و انتظارات از جلسه پیش نرفت. بعد از بسم الله که گفت، مستقیم رفت سر مسائل سیاسی و برجام و ... و تا آخر نیز نه ذکر توسلی و نه نامی و یاد و خاطره ای از شهدا. و کل یک ساعت و ربع را مشغول افشاگری شد. هر چند تسلط کافی داشت و تقریبا خلاف واقع نمی گفت، ولی توقع ها از یک یادواره شهدا با یک جلسه صرفاً سیاسیِ متفاوت است. و اگر بعد از ایشان مداحی نمی گذاشتند، تقریبا اسمی از شهدا در این جلسه برده نمی شد.

 

-  جدای از جلسه یادواره شهدا، کلا بیان مستقیم مسائل سیاسی و این که مستقیما کسی را رد یا تایید کنی و نظر خود را مستقیما به مردم بگویی (اگر اسمش را القای نظرات نگذاریم)، روش خیلی مطلوب و موفقی به نظر نمی رسد. گاهی با دیدن شرایط این گونه، ناخودآگاه سخنرانی آقای طائب در مهدیه تهران، پس از انتخابات 88 در ذهن متبادر می شود که در پخش مستقیم رسانه ملی از خیلی ها مستقیما اسم برد و آن ها را محکوم کرد. این روش معمولا وقتی به کار می رود که می خواهیم ضعف ها و کم کاری های چندین سال خود را در یک لحظه جبران کنیم!! و شاید اثرات کوتاه مدت مطلوبی داشته باشد ولی یقینا در بلند مدت اثرات معکوس خواهد داشت.

 

یا مرتضی مددی

 


بعدنوشت:

+ چندتا جوان پیدا می شن و بدون هیچ چشم داشتی می خوان یه کاری برای انقلاب و برای این اوضاع خراب جامعه انجام بدن، وقتی جایی مثل ستاد نماز جمعه اینقدر بهشون گیر می دن و سخت می گیرن، آدم از بقیه چه توقعی می تونه داشته باشه؟! حالا کار نداریم که به یه گروه حزب الهی دیگه هم برای دهه فجر قول دادند و بعد از این که کلی تبلیغات شده برای محل برگزاری، آقایون براحتی هر چه تمام تر زدند زیر قولشون و از هر کی می پرسی طوری وانمود می کنه که انگار روحش هم خبر نداره!

++ گاهی احساس می شه لیاقت برخی افراد به ظاهر موجه، در حد همین چند تا جنگ شادی جلف و مزخرفه که چند تا کوچه اون طرف ترشون برگزار می شه.

+++ بعضیا واقعا هیچ صفت زشتی نمیتونه به اندازه کافی توصیفشون کنه. با پر رویی تمام با کفش میان روی فرش های مصلای نماز جمعه و روی صندلی می نشینن انگار نه انگار که این جا نماز می شه. 

  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم



شهید ابراهیم نوحیان


 ماجون من؛ 

حاجیه خانم خموشی، زن اوسا قنبر خدابیامرز؛

یا بهتر از همه بخواهم بگویم "مادر بزرگوار شهید ابراهیم نوحیان".


اولین مادر شهید "شب هشتمی" ، در هیئت قاسم ابن الحسن(ع(،

اولین وارث "مادر حسین" در این هیئت؛

امروز، یکشنبه سوم بهمن 1395، 

با دلی تنگ، رهسپار دیدار فرزند شهیدش شد و خاطره سفر ابدی ننه حاجی(والده شهیدان رمضانی) در یکشنبه 24 آبان 1394 را زنده کرد...

 

مادر شهید، مادر شهید است، فرقی نمی کند، چند فرزند و کدام فرزند، 

مادر همه بچه هایش را عاشقانه دوست می دارد و همین حب فرزند است که به ایثارش ارزش می بخشد.

 

ولی مادر شهید نوحیان، یک ویژگی بارز داشت، 

و آن اولین بودن بود...

هنوز در محله شهیدی را روی دست ها نیاورده بودند و کسی اینطور نمی دانست شهادت یعنی چه؟ و این که رفیقت با آغوش باز خود را فدا کند، یعنی چه؟ و هنوز در این محله هیچ مادری نمی دانست که چگونه می توان با دلی خون، اما راضی به رضای خدا، (این بار اما) ابراهیم را به قربانگاه فرستاد؟!...

 

اما مادر شهید نوحیان، دلیرانه و زینب گونه، همه این ها را به جان خرید و در پیشاپیش همه شیر زنان فداکار این هیئت، شد اولین مادر شهید هیئت حضرت قاسم ابن الحسن(ع)؛

مادری که صبر در غم از دست دادن فرزند دیگر و نیز افتخار شهادت دامادش، شهید هاشم جلوداریان، از وی کوه صبر مجسم ساخت...

 

و شاید چه بسیار مادرها که در بزنگاه عاشورایی علی اکبر خود گفتند: خون جوان ما که از خون ابراهیم او رنگین تر نیست...

 

و تا مدت ها جوانان محل، در گروه شهید نوحیان پایگاه بسیج صاحب الزمان(عج) بیدگل، مشق عشق می کردند و شدند شهیدان اربابی ها و حمزه ای ها و رمضانی ها و یونسی ها و ....

 

امروز پیر و جوان هیئت، در بدرقه این مادر اشک ریختند و "مام محل" را به فرزند شهیدش سپردند.

 

این مصیبت جانسوز را به همه "شب هشتمی" های هیئت قاسم ابن الحسن(ع) علی الخصوص فرزندان و نوه های این مادر بزرگوار تسلیت می گویم.

 

یا مرتضی مددی!

 


بعد نوشت:

+ عنوان ماجون من از وبلاگی با همین نام (ماجون من) گرفته شده که نوه ها و فرزندان ایشان قبلا در آن می نوشتند.


++ شهید ابراهیم نوحیان بیدگلی، اولین شهید هیئت قاسم ابن الحسن(ع) بیدگل، متولد 1337 است که یازدهم آبان 1361 در عملیات محرم و در منطقه عین خوش شهد شهادت نوشید.


+++ برای از مادر شهید نوشتن، بعد از این که دیگر در بین ما نباشد، کار خوبی نیست. شرمنده ام. 


++++ من در حالی این وصیّت نامه را می‌نویسم که دلم مملوّ از عشق به اسلام،‌ قرآن و شهادت در راه معبود و رهبرم امام خمینی می‌باشد. اسلام تنها دین و آیینی است که تمام خودکامگان و دیگر مکاتب غیر اسلامی را از خود رانده و آن‌ها را جزو پلیدی‌ها و کفر و الحاد می‌داند. وصیّت به مادرم : خوب می‌دانم که طاقت شنیدن خبر شهادت فرزندت را نداری ولی بدان که باید صبر و استقامت را پیشة خویش سازی. (فرازهایی از وصیت نامه)

  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم


شهیدان علی محمد اربابی و شیخ جواد قاسمپور


چند سال پیش بود، اواسط دبیرستان که کار با بعضی نرم افزار ها از جمله نرم افزار یولید 7 (ویرایش فیلم و ساخت کلیپ و...) رو یاد گرفتم.

اون موقع تازه گوشی های نوکیا و سونی اریکسون اومده بودند و امکان فوق العاده ای به نام بلوتوث ( و البته قبلش مادون قرمز) رو در اختیار کاربران قرار داده بودند و انقلابی شده بود در عرصه تبادل اطلاعات! (فکر کنم خیلی خاطرات یادتون اومد با این چند جمله!!)

بگذریم

تازه مستندی از شبکه 3 پخش شده بود به نام «سِرِّ دلبران» که به معرفی سرداران شهید اربابی می پرداخت.

سرداران شهید، برادران علی آقا، علی محمد و علی اصغر اربابی بیدگلی. شهدایی که افتخار شهر و محله ما بودند و وجودشون الگو و حس افتخاری بود برای نوجوانانی مثل ما که هم محل اون ها حساب می شدیم.

بعد از این که سی دی این مستند هم به دستم رسید و دیدم و تحت تاثیر این مستند و بیان زیبای سردار شهید علی محمد اربابی قرار گرفتم، گفتم چه خوبه حالا که بلوتوث اومده و با یولید هم می شه این صحبت ها رو قیچی کرد که بقیه حوصله دیدنش رو داشته باشند، امتحانی یه کلیپ کوتاه از روی این مستند درست کنم ببینم چی می شه.

از خودشون مدد گرفتم و گفتم امتحانی یه برشی می زنیم و هر جا تصویر خود شهیدا بود رو بدون جا به جایی ترتیبشون، کنار هم می چینیم، توکل بر خدا.

اتفاقا با نظر خودشون همون دفعه اول، نسبتا کلیپ خوبی شد.

با فرمت مناسب تلفن همراه ذخیره کردم و ریختم روی گوشیم و برای چند تا دوستان فرستادم.

این داستان گذشت و کم کم فراموشم شد.

تا این که بعد از دو سه سال یه شب یکی از دوستان گوشیش رو داد و با افتخار گفت این کلیپ رو ببین کیف کن چه همشهری هایی داریم.

کلیپ رو که دیدم اشک توی چشمام جمع شد و با خودم گفتم این که همون کلیپه!

خیلی خوشحال شدم که بعد از چند سال هنوز این کلیپ زنده ست و داره دست به دست می چرخه.

 

باز هم چند سال گذشت و این بار همین کلیپ رو روی گوشی پدرخانم گرام دیدم...

خیلی خوشحال شدم...

یاد اون جمله حضرت امام(ره) افتادم: "کارتان اگر برای خدا باشد، ابتر نمی ماند"

حسرت خوردم به اون زمان ها که نیت هامون پاک تر از الان بود...

 

غرض این که...

این روزها که گذشت سالروز حماسه عملیات کربلای 4 و روز حماسه و ایثار شهرستان آران و بیدگل بود.

عملیاتی که سردار شهید علی محمد اربابی در اون به شهادت رسید.

به همین مناسبت این کلیپ در "شب هشتم" باز نشر می شه.

به پختگی کلام این سردار جوان 21 ساله عنایت داشته باشید


برای دریافت روی لینک زیر کلیک کنید

کلیپ سر دلبران - سرداران شهید اربابی بیدگلی


روحمون با یادشون شاد

صلوات

 

یا مرتضی مددی!



بعد نوشت:

+ با سرداران شهید اربابی بیدگلی، اینجا بیشتر آشنا بشید.

++ شهر آران و بیدگل 150 شهید در کربلای 4 و 5 تقدیم اسلام کرد، اما از دست دادن سرداران شهید علی محمد اربابی و شیخ جواد قاسمپور واقعا غم عظیمی بود بر دل رزمندگان این شهر. شهیدانی که نه تنها فرماندهانی دلیر بودند، بلکه با بیان شیوای خود مبلغانی بزرگ برای دعوت جوانان به جبهه و جنگ بودند.

+++ امسال برای سال دوم، چهارم دی ماه آران و بیدگل گرامی داشته شد. نسبت به سال قبل خیلی بهتر بود، اما امان از این مراسم دولتی و بخشنامه ای...

++++ کانال تلگرامی "شب هشتم" https://telegram.me/shabehashtom

  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم

 

برای آنان که با شهدا بوده اند، جای جای این شهر، این شهیدستان، یادآور خاطرات زیبای شهداست.

 

با پدر که به سنبک رفته بودیم، ناخودآگاه یاد قدیم ها افتاد. یاد روزهایی که با عموهای شهیدم با هزار سختی و البته شیرینی به طعم هندوانه های سنبک به اینجا می آمدند.

 

- در فصل برداشت هندوانه سنبک؛ شاید روزی دو یا سه بار پیاده و یا با چهارپا این ده دوازده کیلومتر راه را می آمدیم و برمی گشتیم. چقدر در راه دنبال هم می گذاشتیم و بازی می کردیم...

 

برای مادر شهید هم مگر می شود جایی که روزی بچه هایش قدم گذاشته اند، سوز دل نداشته باشد.

سال آخری که ننه حاجی زنده بود، با کمک عموها و پسر عموها بردیمش سنبک. هیچ وقت یادم نمی ره. بالای یکی از رمل های مشرف به چاله که رسیدیم؛ اولین کاری که کرد شروع کرد گریه کردن.

 

- چقدر بچه هام «علیرضا» و «علی محمد» زحمت کشیدند. چقدر اومدن اینجا و برگشتن. چقدر بچه هام خوب بودند. این همه راه. این همه سختی

و گریه که دیگه اجازه نمی داد حرفاشو ادامه بده.

 

ننه حاجی و باباحاجی همیشه با افتخار از قوت بازوی عمو علی محمد و مهربانی و کمک های عمو علیرضا در کار خانه یاد می کردند.

 

ولی بهر حال هر انسانی را یک کربلاییست...

روزی می رسد و امتحانی که در مقابل مال و فرزند و والدین و زندگی قرار می گیرد...

 و مرد آن است که به بهانه دنیا، از مسئولیت سنگین خلیفة اللهی اش، شانه خالی نکند...


عمو علیرضا آخرین باری که رفت، 

در آن رمضان گرم و طاقت فرسا؛ 

فصل هندوانه سنبک بود...

گفت که در کار کشاورزی علی محمد هست برای کمک.

 

بعد از 19 سال هم که برگشت،

باز هم فصل هندوانه سنبک بود

ولی این بار دیگه باباحاجی سال ها بود که نمی رفت سنبک. یعنی بعد از علیرضا و علی محمد دیگه خیلی رغبتی نداشت...

 

باباحاجی خیلی نجیبه و سر به زیر. اهل دله و اهل نظر. ولی کم پیش میاد که راز هاش رو برملا کنه. همه غم و غصه و اندوهش از دست دادن بچه هاش رو تو خودش می ریزه و کمتر کسی اشک هاش رو می بینه.

 

اعزام به جبهه شهید علی محمد رمضانی

اعزام به جبهه عمو علی محمد، در حالی که 3 سال است از عمو علیرضا خبری نیست...

(وصیت نامه: آن عزیزی که از این خانواده رفته برای خودش رفته، من هم برای خودم می روم)


فقط گاهی می گه: علی محمد به بهانه این که برادر گمشده ش رو پیدا کنه، خواست بره جبهه. وقتی اومد از من امضا بگیره، گفتم بشین یه چایی کنار هم بخوریم، گفت: دیر می شه. وقت رفتنه...

و حسرت لختی در کنار جوانش بودن برای آخرین بار به دلش ماند...

برای پدر دیدن این که جوانش به قربانگاه می رود کار ساده ای نیست...

علی محمد هم رفت و میدان را گذاشت برای برادران...

 

بگذریم...

هر چه داریم از شهدا داریم...

 

کلا نمی دانم که چه شد از شنیدن اسم جشنواره هندوانه سنبک، دلم رفت پیش عموها.

شاید به خاطر گریه های ننه حاجی بوده در آن رمل های خشک ولی پرنعمت، یا حسرت باباحاجی در از دست دادن فرزندان برومندش.

یا شاید هم به خاطر خاطرات پدر از بودن در کنار برادرانش (یا شاید هم از نبودن در کنار آن ها!) ...

 

اما همین را می دانم که هر چه داریم از شهدا داریم...

این که بعد از سال ها، حلاوت آن نعمت های الهی لب های ما را شیرین می کند؛

این که می رویم و در سایه نعمت امنیت، از زیبایی های کویر لذت می بریم؛

این که اینقدر خیالمان از همه جا راحت است و در گیر ترور و غارت و انفجار و جنگ نیستیم که بیاییم و چنین مراسمی بگیریم؛

این که می توانیم به سنت گذشتگانمان افتخار کنیم و آن را پاس بداریم؛

اصلا این که ما هستیم و شده که آن سنت ها هم بماند و مایه افتخار ما شود...

 

همه و همه را...

هر چه داریم از شهدا داریم...

 

و این تازه گوشه ای از این حقیقت است که 

هر چه داریم از شهدا داریم...

 


یا مرتضی مددی



+ برای کسانی که سنبک رو نمی شناسند؛ کویر سنبک جاییست در شمال شرق آران و بیدگل، جایی که  از قدیم الایام، در دل کویر هندوانه دیم برداشت می کنند!!  برای اطلاعات بیشتر اینجا  و اینجا و اینجا  را مشاهده نمایید.

++ اخیرا جشنواره ای تحت عنوان "نخستین جشنواره هندوانه دیم سنبک" به همت باشگاه فرهنگی ورزشی نشاط و انجمن دوستداران میراث فرهنگی سلیمان صباحی بیدگلی برگزار شد که اخبار آن را در اینجا می توان دید. این رویداد، بهانه نوشتن دو پست اخیر شد.

+++ می خواستم مفصل تر بنویسم و با تعداد پست های بیشتر. که ظاهرا همین قدر سهم ما بوده. نشد که به برخی موضوعات بیشتر پرداخته شود.

++++ یکی از موضوعاتی که شاید حساسیت برانگیز باشد و بنا بود که پستی جدا گانه به آن اختصاص یابد، و نشد!، خلاصه اش اینکه: این هندوانه دیم سنبک، و این شرایط میراث ما از گذشتگان است، اما میراث فرهنگی! یعنی یک فرهنگی بوده که این میراث را به ارمغان آورده. همین شهدا هم از همین فرهنگ بوده اند. بیاییم برای این که بقیه آن را بشناسند، با توسل به هر شیوه یا روشی آن را خراب نکنیم. به هر قیمتی، قیمتی شدن، قیمتی ندارد. امسال الحمدلله خوب بود ولی خدای ناکرده سال بعد عده ای نیایند از این گوشه و آن گوشه و قبح و قداست چادر پاک مادر شهیدان را بشکنند... چون ما هر چه داریم از شهدا داریم...
  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم

 

هر چه داریم از شهدا داریم

این جمله را خیلی تا به حال شنیده اید. این بار هم بشنوید. اما از زاویه ای دیگر.


یادمه بعد از مراسم وداع با پیکر پاک شهید ناصر شاهمیرزایی، دقایقی با حاج نصرت اله اربابی (ابوی سرداران شهید)، هم مسیر شدم.

دوستان می دونند که حاجی یه تیکه کلام داره: " ما شهدا رو نشناختیم".

توی صحبت با حاجی، این حرف رو که زد، گفتم:

"حاجی! هر چی داریم از شهدا داریم، از بچه های شما، از همین شهیدی که امشب به استقبالش رفتیم. از همه شهدا. حاجی حتی یه میوه ای که راحت از درخت می چینیم. همین آبی که راحت می نوشیم. همه ش از شهداست."

 

واقعا هر چه داریم از شهدا داریم

بارها شده که حتی یک توت به اون کوچیکی رو که خواستم از شاخه درخت جدا کنم، با یه کم دقت به ظاهر زیبا و طعم لذیذش، ناخود آگاه یاد شهدایی افتادم که توی همین دشت ها و باغ های اطراف شهر کمک دست پدران زحمت کششون بودند و رفتند که امنیت و این لذت برامون بمونه و کاری که از دستم بر میومده فقط خوندن یه فاتحه بوده.

 

هر چه داریم از شهدا داریم

شاید خیلی مثالش ساده به نظر بیاد. ولی گذشتن از همین لذت ساده هم سخته. یادمه اون چند سالی که خوابگاه بودم، فصل توت یا انار که می شد، دنبال یه فرصت کوچیک بودم که بیام خونه و یه سری به دشت و صحرا بزنم. اونوقت اونایی که می تونستند هزار تا بهونه برای نرفتن بیارن، از خیلی چیزای مهمتر از این هم گذشتن و گذاشتن و رفتن.

 

شهیدان رمضانی


هر چه داریم از شهدا داریم

خدا بیامرزه ننه حاجی رو. هر وقت فصل انار می شد، نشد نداشت که یادی نکنه از بچه های شهیدش. از عمو علیرضا و عمو علیمحمد. یاد وقتایی که با کمک اون ها از انارستان دشت بالا، انار برداشت می کردند. "اونا که رفتند، دیگه کم کم انارستان هم خشکید..."

حتی سال آخری وقتی باباحاجی یه شاخه پنج شش تایی انار آورد و بالاسرش گذاشت و گفت: "سهم خودته، وقتی بهتر شدی..."، باز ننه حاجی یاد بچه هاش افتاد.

 

آره عزیزم. ما راحت از کنارش رد می شیم. پدر و مادر شهدا، تکرار هر لحظه براشون یاد آور بچه هاشونه...

 

هر چه داریم از شهدا داریم...

همین که درخت هامون راحت شکوفه می زنن و به بار می شینن و قبل از رسیدن میوه، شکوفه ها پر پر نمی شن. همین رو هم از شهدا داریم.

همین دشت های سرسبز.

همین خوشه های طلایی رنگ.

همین میوه های رنگارنگ.

همه چی. همه چی. همه چی. همه از شهداست.


هر چه داریم از شهدا داریم


ولی حالا چی شد که از میان این همه صدقه سری شهدا، قرعه به نام میوه ها افتاد... ؟!

- گفتن که قراره جشنواره هندوانه دیمی سنبک برگزار بشه.

جایی که اونجا رو هم اگه داریم، از شهدا داریم.

 

 

 

ادامه دارد...

 

یا مرتضی مددی



+ اللهم اهل الکبریاء و العظمه. عید سعید فطر رو خدمت همه شما دوستان و خوانندگان گرامی تبریک عرض می کنم. خوشا به حال اونایی که امروز نماز عید رو به امامت "آقا" می خونند. خوشا اون روزی که نماز رو به امامت "آقا" بخونیم...

++ به سادگی مطلب خرده نگیرید. همین یه موضوع ساده، دریایی از حرف درونش نهفته ست.
  • عبدالله قاسمی