شب هشتم

فدایی سید علی

شب هشتم

فدایی سید علی

شب هشتم

"شب هشتم" رو در آدرس زیر دنبال کنید:

https://telegram.me/shabehashtom

صبـح شـد و بانـگ الرحیـل برخاست و قافلـه عشـق عـازم سفر تاریـخ شد... خدایا، چگونه ممکن است که تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی که در "شـب هشتــم" سال شصتم هجری مخاطب امام بوده اند، و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی؟ آنان را می گویم که عرصه حیاتشان عصری دیگر از تاریخ کره ارض است. هَیهاتَ ما ذلکَ الظَّنُّ بِک - ما را از فضل تو گمان دیگری است. پس چه جای تردید؟
راهی که آن قافله عشق پای در آن نهاد راه تاریخ است و آن بانگ الرّحیل هر صبح در همه جا برمی خیزد، و اگر نه، این راحلان قافله عشق، بعد از هزار و سیصد و چهل و چند سال به کدام دعوت است که لبیک گفته اند؟
الرّحیل! الرّحیل!
اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را!
اکنون بنگر حیرت عقل را و جرأت عشق را! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند... راحلان طریق عشق می دانند که ماندن نیز در رفتن است، جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی، و این اوست که ما را کش کشانه به خویش می خواند.
شهید سید مرتضی آوینی-فتح خون-مناظره عقل و عشق


گفت: اگر برای خداست پس بگذار گمنام باشم....

۴ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم


شهیدان علی محمد اربابی و شیخ جواد قاسمپور


چند سال پیش بود، اواسط دبیرستان که کار با بعضی نرم افزار ها از جمله نرم افزار یولید 7 (ویرایش فیلم و ساخت کلیپ و...) رو یاد گرفتم.

اون موقع تازه گوشی های نوکیا و سونی اریکسون اومده بودند و امکان فوق العاده ای به نام بلوتوث ( و البته قبلش مادون قرمز) رو در اختیار کاربران قرار داده بودند و انقلابی شده بود در عرصه تبادل اطلاعات! (فکر کنم خیلی خاطرات یادتون اومد با این چند جمله!!)

بگذریم

تازه مستندی از شبکه 3 پخش شده بود به نام «سِرِّ دلبران» که به معرفی سرداران شهید اربابی می پرداخت.

سرداران شهید، برادران علی آقا، علی محمد و علی اصغر اربابی بیدگلی. شهدایی که افتخار شهر و محله ما بودند و وجودشون الگو و حس افتخاری بود برای نوجوانانی مثل ما که هم محل اون ها حساب می شدیم.

بعد از این که سی دی این مستند هم به دستم رسید و دیدم و تحت تاثیر این مستند و بیان زیبای سردار شهید علی محمد اربابی قرار گرفتم، گفتم چه خوبه حالا که بلوتوث اومده و با یولید هم می شه این صحبت ها رو قیچی کرد که بقیه حوصله دیدنش رو داشته باشند، امتحانی یه کلیپ کوتاه از روی این مستند درست کنم ببینم چی می شه.

از خودشون مدد گرفتم و گفتم امتحانی یه برشی می زنیم و هر جا تصویر خود شهیدا بود رو بدون جا به جایی ترتیبشون، کنار هم می چینیم، توکل بر خدا.

اتفاقا با نظر خودشون همون دفعه اول، نسبتا کلیپ خوبی شد.

با فرمت مناسب تلفن همراه ذخیره کردم و ریختم روی گوشیم و برای چند تا دوستان فرستادم.

این داستان گذشت و کم کم فراموشم شد.

تا این که بعد از دو سه سال یه شب یکی از دوستان گوشیش رو داد و با افتخار گفت این کلیپ رو ببین کیف کن چه همشهری هایی داریم.

کلیپ رو که دیدم اشک توی چشمام جمع شد و با خودم گفتم این که همون کلیپه!

خیلی خوشحال شدم که بعد از چند سال هنوز این کلیپ زنده ست و داره دست به دست می چرخه.

 

باز هم چند سال گذشت و این بار همین کلیپ رو روی گوشی پدرخانم گرام دیدم...

خیلی خوشحال شدم...

یاد اون جمله حضرت امام(ره) افتادم: "کارتان اگر برای خدا باشد، ابتر نمی ماند"

حسرت خوردم به اون زمان ها که نیت هامون پاک تر از الان بود...

 

غرض این که...

این روزها که گذشت سالروز حماسه عملیات کربلای 4 و روز حماسه و ایثار شهرستان آران و بیدگل بود.

عملیاتی که سردار شهید علی محمد اربابی در اون به شهادت رسید.

به همین مناسبت این کلیپ در "شب هشتم" باز نشر می شه.

به پختگی کلام این سردار جوان 21 ساله عنایت داشته باشید


برای دریافت روی لینک زیر کلیک کنید

کلیپ سر دلبران - سرداران شهید اربابی بیدگلی


روحمون با یادشون شاد

صلوات

 

یا مرتضی مددی!



بعد نوشت:

+ با سرداران شهید اربابی بیدگلی، اینجا بیشتر آشنا بشید.

++ شهر آران و بیدگل 150 شهید در کربلای 4 و 5 تقدیم اسلام کرد، اما از دست دادن سرداران شهید علی محمد اربابی و شیخ جواد قاسمپور واقعا غم عظیمی بود بر دل رزمندگان این شهر. شهیدانی که نه تنها فرماندهانی دلیر بودند، بلکه با بیان شیوای خود مبلغانی بزرگ برای دعوت جوانان به جبهه و جنگ بودند.

+++ امسال برای سال دوم، چهارم دی ماه آران و بیدگل گرامی داشته شد. نسبت به سال قبل خیلی بهتر بود، اما امان از این مراسم دولتی و بخشنامه ای...

++++ کانال تلگرامی "شب هشتم" https://telegram.me/shabehashtom

  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم


اربعین 95 - ستون 1


13 ماه پیش بود که در "شب هشتم" مطلبی گذاشته شد با عنوان " هم قدم تا کربلا، هم سفر تا خدا ".


آن روز ها در دو موضوع مهم بشدت در خوف و رجا بودم...

اول این که؛ کمتر از 1 ماه تا اربعین مانده بود و ذهنم به شدت مشغول، که ارباب این نوکر سراپا تقصیر را به این لشکر عظیم حسینی راه می دهد یا خیر؟! و هر بیشتر از عاشورا می گذشتیم و به اربعین نزدیک تر می شدیم تقابل این خوف و رجا بیش تر پا می گرفت.

و ثانیاً این که؛ در بازه شاید کوتاه اما حساسی از زندگی و روز هایی بود که فکر هم قدمی با کسی که قرار است، همیشه و همه جا، همراه تو باشد، تا بهشت، تا کربلا، تا خدا ...، دلهره و اضطراب عجیبی به جان انداخته بود..

هم قدمی که نه می دانی کیست و نه این که کجاست و نه ...

فقط می دانستی که دیگر باید باشد. کم کمک دارد دیر می کند!!

هر چند این آرامش و رهایی از این دلهره و اضطراب را به خاندان کرم، خانم حضرت معصومه(س) و آقا علی ابن موسی الرضا(ع) سپرده بودم، ولی باز خوف و رجای آن امر بعیدی نبود.

 

لذا آن مطلب را در دفترچه حرف دل، "شب هشتم" نوشتم تا با بازگو کردن سر درونم کمی آرام بگیرم!!

پس از آن،

بزرگواری که پیش از این هم بنده را زیر دِین خود قرار داده بودند، در زیر آن مطلب نظری نوشتند و چه خوب، وجه اشتراک این دو سردرگمی را برایم روشن ساختند...

 

این دعا که "انشاالله سال بعد پیاده روی اربعین مشرف شوید؛ دونفری... همراه با همسـ(فـ)ر

 

و چقدر این واژه "همسـ(ف)ر" توصیف جامعی بود از همه حرف هایی که در آن مطلب میخواستم بگویم...

این دعا، هر چند آرامش زیادی را به ارمغان آورد، اما این راز سر به مهر ماند تا دقیقا یک سال بعد!

 

هر چند در آن روز ها از وجود نعمت عظیمی چون مادر دو شهید (ننه حاجی) محروم شدم، اما روز ها گذشت و الطاف پروردگار و خاندان کرم و اثر دعای دوستان روز به روز بیش تر نمایان گشت...

و دقیقا یک سال بعد بود که ویزای کربلایمان آماده شد...

 

دو نفری... همراه با همسـ(ف)ر!

 

و شکر خدا با لطف ارباب 13 ساله، این شعر که یک سال میخواندیم؛

... می خواستم مثل اهلبیت حسین

با اهل و عیالم پیاده بیام...

 

امسال جای خود را به این شعر داد:

کنار قدم های جابر، سوی نینوا رهسپاریم

ستون های این جاده را ما، به شوق حرم می شماریم

 

و این «ما» و «یمِ»  ضمیر اول شخص جمع! چقدر شیرین می کرد این مسیر را!

شیرین به اندازه یک استکان چای شیرین عراقی مسیر پیاده روی نجف تا کربلا!

 

 

یا مرتضی مددی

 

ادامه دارد...



بعد نوشت:

+ ان شااله گاهی، و در گذر زمان، تحت عنوان «اربعین نوشت»، خاطرات و نکاتی از سفر بهشتی اربعین در منبر "شب هشتم"! بیان خواهد شد.

++ به تاثیر دعای خیر دوستان اعتقاد داشتم، این داستان، اعتقادم را بیشتر کرد. بیایید بدون بهانه برای هم دعا کنیم...

+++ کانال تلگرامی "شب هشتم" : https://telegram.me/shabehashtom

  • عبدالله قاسمی
  • ۰
  • ۰

مادر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ساعت 3 و 5 دقیقه بامداد است.

بیدار مانده ام و برای امتحان می خوانم. در ماه رمضان روزها نمی توان زیاد درس خواند.

 

صدای آهنگ هشدار تلفن همراه از حیاط بلند می شود.

چند دقیقه بعد، مادر؛

آرام آرام از پله ها بالا آمده و بعد از اینکه جواب سلامم را می دهد، مستقیم به سمت آشپزخانه می رود تا غذای سحر را آماده کند...

مادر دیشب تا دیر وقت برای پختن غذا بیدار بوده

و حالا تا غذا گرم شود از شدت خستگی مجددا کمی استراحت می کند.

 

- ده دقیقه دیگه بیدارم کن.

- چشم.

 

ده دقیقه بعد قبل از این که راضی شوم او را از خواب بیدار کنم، مجددا صدای آهنگ هشدار تلفن همراه...

 

سفره سحری را آماده کرده و شبکه 3 تلوزیون را روشن می کند و زمزمه دعای سحر با تصویری از حرم مولا علی(ع)...

خوردن سحری که تمام می شود، با کمک هم سفره را جمع می کنیم.

کناری می نشیند و تا اذان گفته شود، چند خطی قرآن می خواند...

 

اذان که گفته شد و نمازش را خواند، مجددا به آشپزخانه می رود برای شستن ظروف سحری...

 

این گوشه ای از داستان تکراری هر شب ماه مبارک رمضان است.

انگار که خستگی برای مادر معنا ندارد...

 

دوستت دارم مادرم!

 

 

یا مرتضی مددی

  • عبدالله قاسمی
  • ۰
  • ۰

معلم های خوبی که داشتم

بسم الله الرحمن الرحیم


 راهنمایی- کلاس عربی آقای حقیقیان - پارک شادی

کلاس عربی مرحوم جواد حقیقیان که به همت مدیریت مدرسه نیکبخت در پارک شادی برگزار شد


هفته معلم شاید بعد از روز مادر و پدر و ... یکی از مناسبت هایی است که بیشترین افراد سعی در گرامی داشتن آن دارند. هر یک به نحوی. با اهدای کادو و گل به معلمان، تبریک زبانی و... .

 

خیلی ها هم به مرور خاطرات شیرین از معلمان و دوران تحصیلشان می پردازند.

ولی از آن جایی که همواره گفته اند کسی را که با او خندیده ای شاید فراموش کنی، ولی کسی را که با او گریه کرده ای هرگز فراموش نخواهی کرد، این جا هم بعضی خاطرات تلخ از معلمان، که هیچ گاه از ذهن نگارنده فراموش نخواهد شد، مرور می شوند.

امیدوارم که کسی خرده نگیرد چرا منفی نگر هستی و خاطرات تلخ را می نویسی. مطمئن باشید که این خاطرات با کمی چاشنی طنز هم همراه خواهند بود.

همین جا از بیان جزئی بعضی رویدادها پوزش می طلبم! خلاصه همین معلم ها بودند که رعایت صداقت وامانت در نوشتن را به ما آموختند!

پس به ترتیب مقطع:

 

پیش دبستانی:

یا همون مهد کودک رو می رفتم مهدکودک شکوفه روبروی مصلای نماز جمعه که الان برای ساخت مدرسه تیزهوشان، تخریبش کردند. اونجا دوتا کلاس داشت که مربی ما اسمش اعظم خانم بود!! (نمی دونم چرا اصلا فامیلیش رو یاد نگرفتم – شاید چون زیادی مهربون بود). مهد کودک دو شیفت بود. بعد عید شیفت صبح و عصر رو قاطی کرده بودم و اشتباه رفتم. چشمتون روز بد نبینه، یه مشت بچه که همه پاتال و شلوغ!! گلاب به روتون، ارتباط تلفنی دست و دماغ هم مدام برقرار بود و نتیجه تماس ها هم روی میز ها عیان!!! (خب شکر خدا اولیش که ربطی به معلمین نداشت!!)

 

ابتدایی- کلاس اول:

روز اول مدرسه، همون 31 شهریور 76، سر صبح گاه مدرسه شهید دشتبانی، یه بچه ها (محمدرضا) بود که از بس گریه می کرد، هم اعصابم رو خورد کرده بود، هم بغض منم در آورده بود!! آقای بلالی هم حالا اومده بود و سر به سرم می گذاشت که تو هم می خوای گریه کنی؟ از چشمات معلومه!!! 

ما رو فرستادن سرکلاس، فقط روز اول رو آقای قاسم اف معلم ما بود. بنده خدا برای اینکه یه کم جلوی گریه بچه ها رو بگیره هر کاری بود کرد. یه چیزی هم که همون روز اولی یاد داد، دست چپ و راست بود. ولی از اونجایی که از شانس بد ما این محمدرضا اومده بود پیشمون نشسته بود، و یه ریز گریه می کرد و گاهی سعی می کردم دلش رو به دست بیارم و آرومش کنم، اولین درس اولین روز کلاس اول رو یاد نگرفتم!!

هنوزم که هنوزه یکی از چالش های بزرگم دست چپ و راسته! یه مدتی هم برای این که قاطی نکنم، یه انگشتر کردم دست راستم، تا اینکه از گردش روزگار دست چپمون هم میزبان انگشتری عقیق مقدسی شد و دوباره روز از نو و سردرگمی چپ و راست از نو!

مدیونید اگه فکر کنید الکی باشه!

از روز دوم آقای قاسم اف رفت برای کلاس دومی ها و تا آخر سال، معلم ما شد آقای عنایتی، که بعد از کلاس اول متاسفانه هیچ وقت دیگه رویت نشد! خب حالا دیگه خاطرات تلخ رو شروع کنیم.

توی همه کلاس های دبستان شهید دشتبانی یه چوب بود به ابعاد تقریبا 150*2*2، برای اشاره به تابلو و... . یه بار نمی دونم چی شد که به همراه ده پونزده تا همکلاس های گرام، برای تنبیه توسط همان چوب کذایی، به پای تخته فراخوانده شدیم! گمونم نفر دوتا مونده به آخر بودم. به نفر دوم سوم که رسید، چوب از وسط شکست و تبعا (به دلیل کمتر شدن خاصیت ارتجاعی در طول چوب!) دردش هم بیشتر شد! چشمتون روز بد نبینه. به کف دست هم که نمی خورد می خورد نوک انگشت ها! وقتی رفتم نشستم، با تجربه تر ها(!) گفتند که یا دستت رو بذار روی آهن نیمکت ها یا روی سنگ کنار کلاس که دردش کمتر بشه!

 

ابتدایی - کلاس دوم تا چهارم:

در این سه سال هم آقای صبوری معلم ما بود. معلم بود، مداح بود، آشپز بود و... . ولی اخلاقشم خاص بود. روز معلم به چه ذوق و شوقی یه قاب خوشگل صورتی "و ان یکاد..." گرفتم و مثلا کادو کردم که نفهمه چیه! اومد توی کلاس و با افتخار کادو رو بردم. تا از دور دید، گفت: قابه؟!! برو! برو! نمی خوام! دیوارای خونه م پر شده از قاب! یه چیز دیگه بیارید. یعنی له له شدما!!

ابتدایی - کلاس پنجم:

این سال رو آقای کدخدایی معلم ما شد. ما که سه سال به معلمی آقای صبوری عادت کرده بودیم نمی تونستیم کسی دیگه رو در این منصب قبول کنیم! اولش قهر کرده بودیم تا این که فهمیدیم ایشون باجناق آقای صبوری هستند. حالا دیگه یه کم نرم شدیم!!

یه روز به قصد کشت با یکی از بچه ها دعوا کردیم و سر و صورت همو خونی و مالین کردیم!! تا اومد سرکلاس و ما رو دید، جدامون کرد و با عصبانیت بیرونمون کرد. بنده خدا بر خلاف هیکل درشتش(!) دست بزن نداشت!

 

ابتدایی – کلاس چهارم – مدیر مدرسه:

آقای بلالی، اون سال مدیر مدرسه دشتبانی بودند. به حسب ظاهر هم طرفدار جدی تیم استقلال! به همت مدیریت مدرسه یه اردوی اصفهان رفتیم. بین راه که کنار یه روستا پیاده شدیم، یه گله گوسفند اومد رد بشه!

یکی از بچه ها که استقلالی بود به ما که مثلا پرسپولیسی بودیم گفت: "اَه اَه پرسپولیسی ها رو!" تا این جا رو کسی نفهمید! مام که خواستیم کم نیاورده باشیم گفتیم: "پیف پیف، بوی استقلالی ها میاد!!" که نگو کل این جمله رو آقای بلالیِ استقلالی شش دانگ گوش و چشم و حواسش به ما بوده! یعنی اون روز یک نگاهی بهم کرد که عمرا اگه تا آخر عمر یادم بره!

 

ابتدایی- کلاس پنجم – معلم قرآن و پرورشی:

آقای حاجی زاده معلم قرآن ما توی دو سال آخر ابتدایی بودن. یه بار که نمی دونم چرا، محکم زد پشت سرم! تلقی صدا کرد! خیلی دردم گرفت! ولی دیدم ایشون داره می خنده، خودش کنترل کرد و به لهجه غلیظ بیدگلی گفت: چسبیدو!!! (این پس کله رو دوتا دیگه ش رو هم دارم، صبر کنید!)

خب برای ابتدایی کافیه!

 

اول و سوم رهنمایی – معلم ریاضی:

معلم ریاضی بسیار خوب اون سال های مدرسه راهنمایی نیکبخت، آقای عرب پور بودند. ماشااله ماشااله قد و هیکل ایشون تک بود بین معلم ها! برای جمع شدن حواس بچه ها، پشت انگشت دستش (بین بند دوم و سوم) رو که به تخته سیاه می کوبید، تا 3 تا کلاس اون طرف تر هم متوجه می شدن!(دیدم که می گما!!) جای شما نه خالی!! گاهی این پشت انگشت ها به سر ما هم می خورد! الان نصف کلاسمون در واقع ضربه مغزی هستن! هنوز چون داغن متوجه نمی شن!

 

راهنمایی – معلم هنر:

هر سه سال راهنمایی، هنر رو با معلم مهربونمون آقای امینی مهر داشتیم. کلاس هاش خوش می گذشت.

داستان اون پس کله رو که یادتونه! یه بار یه مقدارکی شیطونی کرده بودیم، آقای امینی مهر هر چند قد به نسبت کوتاهی داشتند، ولی تمام انرژیشون رو توی دست راستشون جمع کردند و نثار پشت کله ما نمودند! زدن پشت سرمون همانا، و خنده طولانی آقای امینی مهر هم همان! می بینید اوضاع ما رو؟!!

 

راهنمایی – معلم علوم:

این بار رو قشنگ یادمه!  به همت معلم علوم هر سه سال راهنمایی، آقای زعفرانی و مدیریت مدرسه نیکبخت، کلاس علوم همیشه توی آزمایشگاه برگزار می شد. واقعا عالی بود. یه بار که آقای زعفرانی مشغول درس دادن بودن و کلاس شلوغ شده بود، شیطونیم گل کرد و یه صدای خروس از خودم در آوردم!! (البته اینم بگم، شاگرد دوم کلاس بودما!!) دیدم معلم متوجه نشد، دوباره با صدای بلند تر! این بار دیگه فهمیدو دوباره داستان همون پس کله ای و خنده های طولانی آقای معلم! چکار کنیم دیگه! در همین حد از دستمون بر میومد!

 

راهنمایی – کلاس اول – معاون مدرسه:

سال اول راهنمایی مدرسه نیکبخت، معاون مدرسه مون، آقای عموزاده بودند که از سال بعدش در اداره آموزش و پرورش مشغول به ادامه خدمت شدند. اون زمونا هنوز گیر می دادن که سرهاتون رو بتراشید! (همیشه پای سر در میان است!) یه بار که موهام بلند شده بود و قرار بود بابا توی خونه با ماشین بزنه به ما! گفتم که تا بابا بیاد یه کم کارش رو پیش کنم، دنده ای رو که نمی دونستم چند بود، گذاشتم روی ماشین و شروع به تراشیدن از جلوی سر!! بابا که رسید کاشف به عمل اومد دنده ماشین نمره صفر بوده! بابا هم هیچ کاریش نتونست بکنه!

حالا صبح روز بعد که رفتیم مدرسه، آقای عموزاده اومد سروقتمون! نور افشانی کله کدوی ما رو که دید، گفت که تو از عمد این کار رو کردی و نباید این قدر موهات رو از ته می زدی! و بری کلاس، کلاس به هم می ریزه و... . خلاصه یکی دو ساعتی نگهمون داشت و با ناراحتی بالاخره رفتیم سر کلاس!

البته از اول راهنمایی و مدرسه نیکبخت و آقای عموزاده و آقای کریمیان و موبایل و لنگه کفش و... یه خاطره دیگه هم دارم، که ترجیحا بماند...!

 

راهنمایی – مدیر مدرسه:

سال ها بود که نام مدرسه نیکبخت با اسم مدیر مدرسه، یعنی آقای روحانی، عجین شده بود. آقای روحانی تنبیه هاش، خصوصا با اون خط کش چوبی نوار پیچی شده معروف بود. ایشون صبح به صبح نامه اعمال روز گذشته بچه ها را خوانده و آن هایی که کارنامه اعمالشان نیاز به رسیدگی داشت، در پایان صبح گاه، به پشت در کلاس ها وعده می داد! چند باری هم این توفیق نصیب ما شد.

 هر چند از درد زیاد ضربه اون خط کش چوبی معروف به کف دست می ترسیدم، ولی بچه ها تجربه اون رو نوعی افتخار می دونستند، دو سه باری به پشت در کلاس فراخوانده شدیم و با آن استرس توام با افتخار منتظر خط کش چوبی آقای روحانی، ولی ایشون که رعایت درس خون بودن ما رو می کرد، به نامه اعمال بقیه بچه ها هم قلم عفو می کشید!

البته نا گفته نماند که یکی دو بار به دلیل رفتن به کلوپ و ... از دستان مبارک آقای روحانی مستفیذ شدیم! در این مواقع نقش آقای فرزین،  معاون مدرسه، هم برای وساطت پر رنگ می شد.

 

از اونجایی که خیلی طولانی شد، فعلا خاطرات تلخ و شیرین دبیرستان طلب شما!

واقعا یادش بخیر. الان که دیگه چند سالی می شه از اون فضای شاد همراه با دوستان دور شدیم داریم قدر اون لحظات رو می فهمیم. قدر زحمات معلمان و کادر مدرسه. قدر اون نیمکت های نو و کهنه.

خدا ایشالا به همه معلم ها، خصوصا معلم های خوبم که دست بوسشون هستم، نعمت سلامتی بده...

از بین معلم هام، آقای حقیقیان، معلم عربی راهنمایی، هم به رحمت خدا رفته. شادی روحش صلوات.

شادی روح معلم های شهید، خصوصا استاد شهید مرتضی مطهری؛ و معلم شهیدم، سید مرتضی آوینی، صلوات..

 

 

 

یا مرتضی مددی

  • عبدالله قاسمی