شب هشتم

فدایی سید علی

شب هشتم

فدایی سید علی

شب هشتم

"شب هشتم" رو در آدرس زیر دنبال کنید:

https://sapp.ir/shabehashtom

صبـح شـد و بانـگ الرحیـل برخاست و قافلـه عشـق عـازم سفر تاریـخ شد... خدایا، چگونه ممکن است که تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی که در "شـب هشتــم" سال شصتم هجری مخاطب امام بوده اند، و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی؟ آنان را می گویم که عرصه حیاتشان عصری دیگر از تاریخ کره ارض است. هَیهاتَ ما ذلکَ الظَّنُّ بِک - ما را از فضل تو گمان دیگری است. پس چه جای تردید؟
راهی که آن قافله عشق پای در آن نهاد راه تاریخ است و آن بانگ الرّحیل هر صبح در همه جا برمی خیزد، و اگر نه، این راحلان قافله عشق، بعد از هزار و سیصد و چهل و چند سال به کدام دعوت است که لبیک گفته اند؟
الرّحیل! الرّحیل!
اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را!
اکنون بنگر حیرت عقل را و جرأت عشق را! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند... راحلان طریق عشق می دانند که ماندن نیز در رفتن است، جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی، و این اوست که ما را کش کشانه به خویش می خواند.
شهید سید مرتضی آوینی-فتح خون-مناظره عقل و عشق


گفت: اگر برای خداست پس بگذار گمنام باشم....

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهید آوینی» ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم


اربعین 95 - ستون 1


13 ماه پیش بود که در "شب هشتم" مطلبی گذاشته شد با عنوان " هم قدم تا کربلا، هم سفر تا خدا ".


آن روز ها در دو موضوع مهم بشدت در خوف و رجا بودم...

اول این که؛ کمتر از 1 ماه تا اربعین مانده بود و ذهنم به شدت مشغول، که ارباب این نوکر سراپا تقصیر را به این لشکر عظیم حسینی راه می دهد یا خیر؟! و هر بیشتر از عاشورا می گذشتیم و به اربعین نزدیک تر می شدیم تقابل این خوف و رجا بیش تر پا می گرفت.

و ثانیاً این که؛ در بازه شاید کوتاه اما حساسی از زندگی و روز هایی بود که فکر هم قدمی با کسی که قرار است، همیشه و همه جا، همراه تو باشد، تا بهشت، تا کربلا، تا خدا ...، دلهره و اضطراب عجیبی به جان انداخته بود..

هم قدمی که نه می دانی کیست و نه این که کجاست و نه ...

فقط می دانستی که دیگر باید باشد. کم کمک دارد دیر می کند!!

هر چند این آرامش و رهایی از این دلهره و اضطراب را به خاندان کرم، خانم حضرت معصومه(س) و آقا علی ابن موسی الرضا(ع) سپرده بودم، ولی باز خوف و رجای آن امر بعیدی نبود.

 

لذا آن مطلب را در دفترچه حرف دل، "شب هشتم" نوشتم تا با بازگو کردن سر درونم کمی آرام بگیرم!!

پس از آن،

بزرگواری که پیش از این هم بنده را زیر دِین خود قرار داده بودند، در زیر آن مطلب نظری نوشتند و چه خوب، وجه اشتراک این دو سردرگمی را برایم روشن ساختند...

 

این دعا که "انشاالله سال بعد پیاده روی اربعین مشرف شوید؛ دونفری... همراه با همسـ(فـ)ر

 

و چقدر این واژه "همسـ(ف)ر" توصیف جامعی بود از همه حرف هایی که در آن مطلب میخواستم بگویم...

این دعا، هر چند آرامش زیادی را به ارمغان آورد، اما این راز سر به مهر ماند تا دقیقا یک سال بعد!

 

هر چند در آن روز ها از وجود نعمت عظیمی چون مادر دو شهید (ننه حاجی) محروم شدم، اما روز ها گذشت و الطاف پروردگار و خاندان کرم و اثر دعای دوستان روز به روز بیش تر نمایان گشت...

و دقیقا یک سال بعد بود که ویزای کربلایمان آماده شد...

 

دو نفری... همراه با همسـ(ف)ر!

 

و شکر خدا با لطف ارباب 13 ساله، این شعر که یک سال میخواندیم؛

... می خواستم مثل اهلبیت حسین

با اهل و عیالم پیاده بیام...

 

امسال جای خود را به این شعر داد:

کنار قدم های جابر، سوی نینوا رهسپاریم

ستون های این جاده را ما، به شوق حرم می شماریم

 

و این «ما» و «یمِ»  ضمیر اول شخص جمع! چقدر شیرین می کرد این مسیر را!

شیرین به اندازه یک استکان چای شیرین عراقی مسیر پیاده روی نجف تا کربلا!

 

 

یا مرتضی مددی

 

ادامه دارد...



بعد نوشت:

+ ان شااله گاهی، و در گذر زمان، تحت عنوان «اربعین نوشت»، خاطرات و نکاتی از سفر بهشتی اربعین در منبر "شب هشتم"! بیان خواهد شد.

++ به تاثیر دعای خیر دوستان اعتقاد داشتم، این داستان، اعتقادم را بیشتر کرد. بیایید بدون بهانه برای هم دعا کنیم...

+++ کانال تلگرامی "شب هشتم" : https://telegram.me/shabehashtom

  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم

 

برای آنان که با شهدا بوده اند، جای جای این شهر، این شهیدستان، یادآور خاطرات زیبای شهداست.

 

با پدر که به سنبک رفته بودیم، ناخودآگاه یاد قدیم ها افتاد. یاد روزهایی که با عموهای شهیدم با هزار سختی و البته شیرینی به طعم هندوانه های سنبک به اینجا می آمدند.

 

- در فصل برداشت هندوانه سنبک؛ شاید روزی دو یا سه بار پیاده و یا با چهارپا این ده دوازده کیلومتر راه را می آمدیم و برمی گشتیم. چقدر در راه دنبال هم می گذاشتیم و بازی می کردیم...

 

برای مادر شهید هم مگر می شود جایی که روزی بچه هایش قدم گذاشته اند، سوز دل نداشته باشد.

سال آخری که ننه حاجی زنده بود، با کمک عموها و پسر عموها بردیمش سنبک. هیچ وقت یادم نمی ره. بالای یکی از رمل های مشرف به چاله که رسیدیم؛ اولین کاری که کرد شروع کرد گریه کردن.

 

- چقدر بچه هام «علیرضا» و «علی محمد» زحمت کشیدند. چقدر اومدن اینجا و برگشتن. چقدر بچه هام خوب بودند. این همه راه. این همه سختی

و گریه که دیگه اجازه نمی داد حرفاشو ادامه بده.

 

ننه حاجی و باباحاجی همیشه با افتخار از قوت بازوی عمو علی محمد و مهربانی و کمک های عمو علیرضا در کار خانه یاد می کردند.

 

ولی بهر حال هر انسانی را یک کربلاییست...

روزی می رسد و امتحانی که در مقابل مال و فرزند و والدین و زندگی قرار می گیرد...

 و مرد آن است که به بهانه دنیا، از مسئولیت سنگین خلیفة اللهی اش، شانه خالی نکند...


عمو علیرضا آخرین باری که رفت، 

در آن رمضان گرم و طاقت فرسا؛ 

فصل هندوانه سنبک بود...

گفت که در کار کشاورزی علی محمد هست برای کمک.

 

بعد از 19 سال هم که برگشت،

باز هم فصل هندوانه سنبک بود

ولی این بار دیگه باباحاجی سال ها بود که نمی رفت سنبک. یعنی بعد از علیرضا و علی محمد دیگه خیلی رغبتی نداشت...

 

باباحاجی خیلی نجیبه و سر به زیر. اهل دله و اهل نظر. ولی کم پیش میاد که راز هاش رو برملا کنه. همه غم و غصه و اندوهش از دست دادن بچه هاش رو تو خودش می ریزه و کمتر کسی اشک هاش رو می بینه.

 

اعزام به جبهه شهید علی محمد رمضانی

اعزام به جبهه عمو علی محمد، در حالی که 3 سال است از عمو علیرضا خبری نیست...

(وصیت نامه: آن عزیزی که از این خانواده رفته برای خودش رفته، من هم برای خودم می روم)


فقط گاهی می گه: علی محمد به بهانه این که برادر گمشده ش رو پیدا کنه، خواست بره جبهه. وقتی اومد از من امضا بگیره، گفتم بشین یه چایی کنار هم بخوریم، گفت: دیر می شه. وقت رفتنه...

و حسرت لختی در کنار جوانش بودن برای آخرین بار به دلش ماند...

برای پدر دیدن این که جوانش به قربانگاه می رود کار ساده ای نیست...

علی محمد هم رفت و میدان را گذاشت برای برادران...

 

بگذریم...

هر چه داریم از شهدا داریم...

 

کلا نمی دانم که چه شد از شنیدن اسم جشنواره هندوانه سنبک، دلم رفت پیش عموها.

شاید به خاطر گریه های ننه حاجی بوده در آن رمل های خشک ولی پرنعمت، یا حسرت باباحاجی در از دست دادن فرزندان برومندش.

یا شاید هم به خاطر خاطرات پدر از بودن در کنار برادرانش (یا شاید هم از نبودن در کنار آن ها!) ...

 

اما همین را می دانم که هر چه داریم از شهدا داریم...

این که بعد از سال ها، حلاوت آن نعمت های الهی لب های ما را شیرین می کند؛

این که می رویم و در سایه نعمت امنیت، از زیبایی های کویر لذت می بریم؛

این که اینقدر خیالمان از همه جا راحت است و در گیر ترور و غارت و انفجار و جنگ نیستیم که بیاییم و چنین مراسمی بگیریم؛

این که می توانیم به سنت گذشتگانمان افتخار کنیم و آن را پاس بداریم؛

اصلا این که ما هستیم و شده که آن سنت ها هم بماند و مایه افتخار ما شود...

 

همه و همه را...

هر چه داریم از شهدا داریم...

 

و این تازه گوشه ای از این حقیقت است که 

هر چه داریم از شهدا داریم...

 


یا مرتضی مددی



+ برای کسانی که سنبک رو نمی شناسند؛ کویر سنبک جاییست در شمال شرق آران و بیدگل، جایی که  از قدیم الایام، در دل کویر هندوانه دیم برداشت می کنند!!  برای اطلاعات بیشتر اینجا  و اینجا و اینجا  را مشاهده نمایید.

++ اخیرا جشنواره ای تحت عنوان "نخستین جشنواره هندوانه دیم سنبک" به همت باشگاه فرهنگی ورزشی نشاط و انجمن دوستداران میراث فرهنگی سلیمان صباحی بیدگلی برگزار شد که اخبار آن را در اینجا می توان دید. این رویداد، بهانه نوشتن دو پست اخیر شد.

+++ می خواستم مفصل تر بنویسم و با تعداد پست های بیشتر. که ظاهرا همین قدر سهم ما بوده. نشد که به برخی موضوعات بیشتر پرداخته شود.

++++ یکی از موضوعاتی که شاید حساسیت برانگیز باشد و بنا بود که پستی جدا گانه به آن اختصاص یابد، و نشد!، خلاصه اش اینکه: این هندوانه دیم سنبک، و این شرایط میراث ما از گذشتگان است، اما میراث فرهنگی! یعنی یک فرهنگی بوده که این میراث را به ارمغان آورده. همین شهدا هم از همین فرهنگ بوده اند. بیاییم برای این که بقیه آن را بشناسند، با توسل به هر شیوه یا روشی آن را خراب نکنیم. به هر قیمتی، قیمتی شدن، قیمتی ندارد. امسال الحمدلله خوب بود ولی خدای ناکرده سال بعد عده ای نیایند از این گوشه و آن گوشه و قبح و قداست چادر پاک مادر شهیدان را بشکنند... چون ما هر چه داریم از شهدا داریم...
  • عبدالله قاسمی
  • ۰
  • ۰

معلم های خوبی که داشتم

بسم الله الرحمن الرحیم


 راهنمایی- کلاس عربی آقای حقیقیان - پارک شادی

کلاس عربی مرحوم جواد حقیقیان که به همت مدیریت مدرسه نیکبخت در پارک شادی برگزار شد


هفته معلم شاید بعد از روز مادر و پدر و ... یکی از مناسبت هایی است که بیشترین افراد سعی در گرامی داشتن آن دارند. هر یک به نحوی. با اهدای کادو و گل به معلمان، تبریک زبانی و... .

 

خیلی ها هم به مرور خاطرات شیرین از معلمان و دوران تحصیلشان می پردازند.

ولی از آن جایی که همواره گفته اند کسی را که با او خندیده ای شاید فراموش کنی، ولی کسی را که با او گریه کرده ای هرگز فراموش نخواهی کرد، این جا هم بعضی خاطرات تلخ از معلمان، که هیچ گاه از ذهن نگارنده فراموش نخواهد شد، مرور می شوند.

امیدوارم که کسی خرده نگیرد چرا منفی نگر هستی و خاطرات تلخ را می نویسی. مطمئن باشید که این خاطرات با کمی چاشنی طنز هم همراه خواهند بود.

همین جا از بیان جزئی بعضی رویدادها پوزش می طلبم! خلاصه همین معلم ها بودند که رعایت صداقت وامانت در نوشتن را به ما آموختند!

پس به ترتیب مقطع:

 

پیش دبستانی:

یا همون مهد کودک رو می رفتم مهدکودک شکوفه روبروی مصلای نماز جمعه که الان برای ساخت مدرسه تیزهوشان، تخریبش کردند. اونجا دوتا کلاس داشت که مربی ما اسمش اعظم خانم بود!! (نمی دونم چرا اصلا فامیلیش رو یاد نگرفتم – شاید چون زیادی مهربون بود). مهد کودک دو شیفت بود. بعد عید شیفت صبح و عصر رو قاطی کرده بودم و اشتباه رفتم. چشمتون روز بد نبینه، یه مشت بچه که همه پاتال و شلوغ!! گلاب به روتون، ارتباط تلفنی دست و دماغ هم مدام برقرار بود و نتیجه تماس ها هم روی میز ها عیان!!! (خب شکر خدا اولیش که ربطی به معلمین نداشت!!)

 

ابتدایی- کلاس اول:

روز اول مدرسه، همون 31 شهریور 76، سر صبح گاه مدرسه شهید دشتبانی، یه بچه ها (محمدرضا) بود که از بس گریه می کرد، هم اعصابم رو خورد کرده بود، هم بغض منم در آورده بود!! آقای بلالی هم حالا اومده بود و سر به سرم می گذاشت که تو هم می خوای گریه کنی؟ از چشمات معلومه!!! 

ما رو فرستادن سرکلاس، فقط روز اول رو آقای قاسم اف معلم ما بود. بنده خدا برای اینکه یه کم جلوی گریه بچه ها رو بگیره هر کاری بود کرد. یه چیزی هم که همون روز اولی یاد داد، دست چپ و راست بود. ولی از اونجایی که از شانس بد ما این محمدرضا اومده بود پیشمون نشسته بود، و یه ریز گریه می کرد و گاهی سعی می کردم دلش رو به دست بیارم و آرومش کنم، اولین درس اولین روز کلاس اول رو یاد نگرفتم!!

هنوزم که هنوزه یکی از چالش های بزرگم دست چپ و راسته! یه مدتی هم برای این که قاطی نکنم، یه انگشتر کردم دست راستم، تا اینکه از گردش روزگار دست چپمون هم میزبان انگشتری عقیق مقدسی شد و دوباره روز از نو و سردرگمی چپ و راست از نو!

مدیونید اگه فکر کنید الکی باشه!

از روز دوم آقای قاسم اف رفت برای کلاس دومی ها و تا آخر سال، معلم ما شد آقای عنایتی، که بعد از کلاس اول متاسفانه هیچ وقت دیگه رویت نشد! خب حالا دیگه خاطرات تلخ رو شروع کنیم.

توی همه کلاس های دبستان شهید دشتبانی یه چوب بود به ابعاد تقریبا 150*2*2، برای اشاره به تابلو و... . یه بار نمی دونم چی شد که به همراه ده پونزده تا همکلاس های گرام، برای تنبیه توسط همان چوب کذایی، به پای تخته فراخوانده شدیم! گمونم نفر دوتا مونده به آخر بودم. به نفر دوم سوم که رسید، چوب از وسط شکست و تبعا (به دلیل کمتر شدن خاصیت ارتجاعی در طول چوب!) دردش هم بیشتر شد! چشمتون روز بد نبینه. به کف دست هم که نمی خورد می خورد نوک انگشت ها! وقتی رفتم نشستم، با تجربه تر ها(!) گفتند که یا دستت رو بذار روی آهن نیمکت ها یا روی سنگ کنار کلاس که دردش کمتر بشه!

 

ابتدایی - کلاس دوم تا چهارم:

در این سه سال هم آقای صبوری معلم ما بود. معلم بود، مداح بود، آشپز بود و... . ولی اخلاقشم خاص بود. روز معلم به چه ذوق و شوقی یه قاب خوشگل صورتی "و ان یکاد..." گرفتم و مثلا کادو کردم که نفهمه چیه! اومد توی کلاس و با افتخار کادو رو بردم. تا از دور دید، گفت: قابه؟!! برو! برو! نمی خوام! دیوارای خونه م پر شده از قاب! یه چیز دیگه بیارید. یعنی له له شدما!!

ابتدایی - کلاس پنجم:

این سال رو آقای کدخدایی معلم ما شد. ما که سه سال به معلمی آقای صبوری عادت کرده بودیم نمی تونستیم کسی دیگه رو در این منصب قبول کنیم! اولش قهر کرده بودیم تا این که فهمیدیم ایشون باجناق آقای صبوری هستند. حالا دیگه یه کم نرم شدیم!!

یه روز به قصد کشت با یکی از بچه ها دعوا کردیم و سر و صورت همو خونی و مالین کردیم!! تا اومد سرکلاس و ما رو دید، جدامون کرد و با عصبانیت بیرونمون کرد. بنده خدا بر خلاف هیکل درشتش(!) دست بزن نداشت!

 

ابتدایی – کلاس چهارم – مدیر مدرسه:

آقای بلالی، اون سال مدیر مدرسه دشتبانی بودند. به حسب ظاهر هم طرفدار جدی تیم استقلال! به همت مدیریت مدرسه یه اردوی اصفهان رفتیم. بین راه که کنار یه روستا پیاده شدیم، یه گله گوسفند اومد رد بشه!

یکی از بچه ها که استقلالی بود به ما که مثلا پرسپولیسی بودیم گفت: "اَه اَه پرسپولیسی ها رو!" تا این جا رو کسی نفهمید! مام که خواستیم کم نیاورده باشیم گفتیم: "پیف پیف، بوی استقلالی ها میاد!!" که نگو کل این جمله رو آقای بلالیِ استقلالی شش دانگ گوش و چشم و حواسش به ما بوده! یعنی اون روز یک نگاهی بهم کرد که عمرا اگه تا آخر عمر یادم بره!

 

ابتدایی- کلاس پنجم – معلم قرآن و پرورشی:

آقای حاجی زاده معلم قرآن ما توی دو سال آخر ابتدایی بودن. یه بار که نمی دونم چرا، محکم زد پشت سرم! تلقی صدا کرد! خیلی دردم گرفت! ولی دیدم ایشون داره می خنده، خودش کنترل کرد و به لهجه غلیظ بیدگلی گفت: چسبیدو!!! (این پس کله رو دوتا دیگه ش رو هم دارم، صبر کنید!)

خب برای ابتدایی کافیه!

 

اول و سوم رهنمایی – معلم ریاضی:

معلم ریاضی بسیار خوب اون سال های مدرسه راهنمایی نیکبخت، آقای عرب پور بودند. ماشااله ماشااله قد و هیکل ایشون تک بود بین معلم ها! برای جمع شدن حواس بچه ها، پشت انگشت دستش (بین بند دوم و سوم) رو که به تخته سیاه می کوبید، تا 3 تا کلاس اون طرف تر هم متوجه می شدن!(دیدم که می گما!!) جای شما نه خالی!! گاهی این پشت انگشت ها به سر ما هم می خورد! الان نصف کلاسمون در واقع ضربه مغزی هستن! هنوز چون داغن متوجه نمی شن!

 

راهنمایی – معلم هنر:

هر سه سال راهنمایی، هنر رو با معلم مهربونمون آقای امینی مهر داشتیم. کلاس هاش خوش می گذشت.

داستان اون پس کله رو که یادتونه! یه بار یه مقدارکی شیطونی کرده بودیم، آقای امینی مهر هر چند قد به نسبت کوتاهی داشتند، ولی تمام انرژیشون رو توی دست راستشون جمع کردند و نثار پشت کله ما نمودند! زدن پشت سرمون همانا، و خنده طولانی آقای امینی مهر هم همان! می بینید اوضاع ما رو؟!!

 

راهنمایی – معلم علوم:

این بار رو قشنگ یادمه!  به همت معلم علوم هر سه سال راهنمایی، آقای زعفرانی و مدیریت مدرسه نیکبخت، کلاس علوم همیشه توی آزمایشگاه برگزار می شد. واقعا عالی بود. یه بار که آقای زعفرانی مشغول درس دادن بودن و کلاس شلوغ شده بود، شیطونیم گل کرد و یه صدای خروس از خودم در آوردم!! (البته اینم بگم، شاگرد دوم کلاس بودما!!) دیدم معلم متوجه نشد، دوباره با صدای بلند تر! این بار دیگه فهمیدو دوباره داستان همون پس کله ای و خنده های طولانی آقای معلم! چکار کنیم دیگه! در همین حد از دستمون بر میومد!

 

راهنمایی – کلاس اول – معاون مدرسه:

سال اول راهنمایی مدرسه نیکبخت، معاون مدرسه مون، آقای عموزاده بودند که از سال بعدش در اداره آموزش و پرورش مشغول به ادامه خدمت شدند. اون زمونا هنوز گیر می دادن که سرهاتون رو بتراشید! (همیشه پای سر در میان است!) یه بار که موهام بلند شده بود و قرار بود بابا توی خونه با ماشین بزنه به ما! گفتم که تا بابا بیاد یه کم کارش رو پیش کنم، دنده ای رو که نمی دونستم چند بود، گذاشتم روی ماشین و شروع به تراشیدن از جلوی سر!! بابا که رسید کاشف به عمل اومد دنده ماشین نمره صفر بوده! بابا هم هیچ کاریش نتونست بکنه!

حالا صبح روز بعد که رفتیم مدرسه، آقای عموزاده اومد سروقتمون! نور افشانی کله کدوی ما رو که دید، گفت که تو از عمد این کار رو کردی و نباید این قدر موهات رو از ته می زدی! و بری کلاس، کلاس به هم می ریزه و... . خلاصه یکی دو ساعتی نگهمون داشت و با ناراحتی بالاخره رفتیم سر کلاس!

البته از اول راهنمایی و مدرسه نیکبخت و آقای عموزاده و آقای کریمیان و موبایل و لنگه کفش و... یه خاطره دیگه هم دارم، که ترجیحا بماند...!

 

راهنمایی – مدیر مدرسه:

سال ها بود که نام مدرسه نیکبخت با اسم مدیر مدرسه، یعنی آقای روحانی، عجین شده بود. آقای روحانی تنبیه هاش، خصوصا با اون خط کش چوبی نوار پیچی شده معروف بود. ایشون صبح به صبح نامه اعمال روز گذشته بچه ها را خوانده و آن هایی که کارنامه اعمالشان نیاز به رسیدگی داشت، در پایان صبح گاه، به پشت در کلاس ها وعده می داد! چند باری هم این توفیق نصیب ما شد.

 هر چند از درد زیاد ضربه اون خط کش چوبی معروف به کف دست می ترسیدم، ولی بچه ها تجربه اون رو نوعی افتخار می دونستند، دو سه باری به پشت در کلاس فراخوانده شدیم و با آن استرس توام با افتخار منتظر خط کش چوبی آقای روحانی، ولی ایشون که رعایت درس خون بودن ما رو می کرد، به نامه اعمال بقیه بچه ها هم قلم عفو می کشید!

البته نا گفته نماند که یکی دو بار به دلیل رفتن به کلوپ و ... از دستان مبارک آقای روحانی مستفیذ شدیم! در این مواقع نقش آقای فرزین،  معاون مدرسه، هم برای وساطت پر رنگ می شد.

 

از اونجایی که خیلی طولانی شد، فعلا خاطرات تلخ و شیرین دبیرستان طلب شما!

واقعا یادش بخیر. الان که دیگه چند سالی می شه از اون فضای شاد همراه با دوستان دور شدیم داریم قدر اون لحظات رو می فهمیم. قدر زحمات معلمان و کادر مدرسه. قدر اون نیمکت های نو و کهنه.

خدا ایشالا به همه معلم ها، خصوصا معلم های خوبم که دست بوسشون هستم، نعمت سلامتی بده...

از بین معلم هام، آقای حقیقیان، معلم عربی راهنمایی، هم به رحمت خدا رفته. شادی روحش صلوات.

شادی روح معلم های شهید، خصوصا استاد شهید مرتضی مطهری؛ و معلم شهیدم، سید مرتضی آوینی، صلوات..

 

 

 

یا مرتضی مددی

  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

شرمنده ام...

بسم الله الرحمن الرحیم


امسال


20 فروردین 


آمد 


و 


رفت 


و 


از سید مرتضی ننوشتم!


بهشت زهرا(س) رفتن که پیش کش...


شرمنده ام!




با وجود شرمندگی، باز هم یا مرتضی مددی!

  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم


قابل توجه زائران اربعین؛


مادر شهید عاصمی فر


شهید علی آقا عاصمی فر


محل شهادت: مهران...


بنگریم که از معبر کدام شهید به موقعیت کربلا رسیدیم...


یا حسین...



یا مرتضی مددی



بعد نوشت:
+ به مادر شهید علی آقا عاصمی فر ارادت ویژه ای دارم.
++ ان شاالله این پست و این عکس در این جا تمام نمی شود. با این عکس حرف ها دارم.
  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم


هم قدم تا کربلا


چند روزیست هوا بارانیست...

 

باران نم نم لطافت خاصی به فضا بخشیده. اصلا در هوای بارانی انسان دلش می خواهد قدم بزند و یک نفس عمیق بکشد و طراوت را با جان و دل لمس کند...

 

ولی افسوس

 

افسوس که تو نیستی و این طراوت مسکّنی ضعیف و زودگذر است...

 

هر کجا هستی زودتر بیا؛

 

زود تر بیا! که دیگر این مسیر را به تنهایی نمی توان پیمود...

 

بیا که می ترسم؛

 

می ترسم! از این که این باب مفتوح دوباره بسته شود...

 

بیا که معراج منتظر است؛

 

معراج! جایی حوالی خیابان بهشت...


همسفر تا خدا


همسفر، هم قدم، هم دل، هم نفس؛

سفری در پیش است و همه این «هم» ها به «همسر»ی می رسد که باید با تو باشد در این سفر. کمک اوست که در رسیدن و چگونه رسیدن بسیار مهم است.

هم سفر را باید انتخاب کرد و یا باید به تو ببخشند بحثش جداست.

ولی در اهمیت و سخت بودن و حساس بودنش که حرفی نیست!؟

پس گفتن دارد این عبارت:


« الّا مَن رَحِمَ رَبُّک »

 

اللهم اختم لنا بالخیر و السعادة و الشهادة

 

وانتظروا انّا منتظرون...

 

 

یا مرتضی مددی


بعد نوشت:

+ چند روزیست که این گونه نوشتن یا ننوشتن فکرم رو مشغول کرده بود. بالاخره انسان به جایی می رسه که به یک هم قدم، یک همسفر، یک هم دل و یک هم نفس نیاز داره. حالا این که یکی گرایشات و روحیات خاصی داشته باشه دلیلی نمی شه که از این قاعده مستثنی بشه و یا نخواهد و یا نتواند که در این موارد هم بگوید و بنویسد.

++ در وسط راه از نوشتن این متن پشیمان شدم، اما نیم صفحه آخر سوره هود مرا از این پشیمانی منصرف کرد! «الا من رحم ربک»، «وانتظروا انّا منتظرون».

+++ نوشتن این گونه که سخت است بگذریم. مسیر پیش رو هم بسیار سخت است بگذریم. دعا کنید...

  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم


شهید مدافع حرم، سجاد طاهرنیا، شب هشتم

تقدیم به فرزندان شهید عملیات محرم

شهید مدافع حرم، سجاد طاهر نیا

"شب هشتم" شب "فدایی" هاست

 حتما در وبلاگی با این نام مقدس، بهترین زمان برای نوشتن، "شب هشتم" محرم اباعبدالله می باشد. ولی المنت لله ارباب دهه اول امسال را طوری برای نوکرش رقم زد که فرصت نوشتن فراهم نشد.

با این وجود، با تاخیر هم که شده، نباید این فرصت از دست می رفت. مانده و مستأصل که چه نوشته شود که در خور شأن آن باشد، تا این که یکی از آشنایان در "شب هشتم" در یکی از شبکه های اجتماعی شعری را فرستاد که حاج منصورِ ارضیِ عرشی، آن شب در محضر حضرت "سید علی" خوانده بود.

و چه شعر زیبایی...

گمانم شاعر قبل از سرودن آن، عنوان بالای "شب هشتم" را خوانده بوده!!

زبان حال همه "شب هشتم"ی ها...

 

"شب هشتم" شب "فدایی" هاست...

 

دم حاج منصور گرم که هر سال چنین طوفان هایی برپا می کند...

تقدیم به شما بزرگواران، التماس دعا

 

همگی عشق پنج تن داریم              از لباس عزا کفن داریم

پرچم سبز یا حسن داریم             در یمن نیز هموطن داریم

عشق بالاتر از کجایی هاست


تیر و ترکش؛ مرام داعش نه            اهل حقیم، اهل خواهش نه

حرف داریم، با نوازش نه            مرد جنگیم، میز سازش نه

کار در دست کربلایی هاست 


نور داریم و منجلی هستیم               گرچه بی سر صدا ولی هستیم

پای دین بی معطلی هستیم              همدانی این علی هستیم

"شب هشتم" شب "فدایی" هاست

 

 

یا مرتضی مددی



+ فدایی داری آقا جان! "جانم فدای سید علی" حاج میثم مطیعی رو از اینجا بشنوید

++ "شب هشتم"ِ لا یمکن الفرار از عشق را هم از اینجا بخوانید

+++ روحمان با یاد شهید محمد حسین فهمیده شاد، صلوات!

++++ شعر کامل را در ادامه مطلب مشاهده بفرمایید

  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

گل

بسم الله الرحمن الرحیم



سردار همدانی


دنیا مشتش را باز کرد؛


شهدا گل بودند و ما پوچ!!


خدا آن ها را برد و زمان ما را....



شهادتت مبارک سردار


سردار شهید همدانی در حیرت میان عقل و عشق، عشق را انتخاب کرده و بانگ الرحیل قافله عشق را لبیک گفت و پیامی بر جای گذاشت که تا کاروان حسین ابن علی به صحرای کربلا نرسیده است باید عازم سفر تاریخ شد و خود را مخاطب ندای "شب هشتم" امام عشق قرار داد...


"راهی که آن قافله عشق پای در آن نهاده راه تاریخ است و آن بانگ الرّحیل هر صبح در همه جا بر می خیزد، و اگر نه، این راحلان قافله عشق، بعد از هزار و سیصد و چهل و چند سال به کدام دعوت است که لبیک گفته اند؟"


یا مرتضی مددی



بعد نوشت:

+ نمی دونم چرا با شنیدن خبر شهادت سردار مدام به یاد حاج احمد متوسلیان می افتم؛ «باید پرچم اسلام را در انتهای افق به زمین کوبید...»


  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

بزرگواری

بسم الله الرحمن الرحیم


لا یمکن الفرار از عشق


در ابتدا باید بگویم که بر خلاف میثاق نامه در این مورد برخی حدیث نفس های حقیر را تحمل نمایید.


همانطور که در ورودیه و میثاق نامه بیان شد، "شب هشتم" ابتدا در سرویس نیمه هادی بلاگفا فعالیت خود را شروع کرده و ادامه داد، تا اینکه این سرویس از حالت نیمه هادی خارج شده و به تدریج به نیمه ضاله رسید و از آن گذشت!! دیگر ماندن جایز نبود!


مدتی چشم امید به سمت پلاکفا بود که آن هم ناک اوت شد!! تا این که به تدریج بیان با سرویس بلاگ از راه رسید. تا دل از شش و هشت تصمیم گرفتن عبور کند، متوجه شد که عجب! " نام کاربری درخواستی تکراری است!" و با عنوان "لا یمکن الفرار از عشق" ثبت شده است.

نزدیک به یک سالی را هر از چند گاهی به لایمکن الفرار... سر می زدم و منتظر پستی بودم که نظر دهی در آن فعال باشد و در آن درخواستی را مطرح نمایم. ولی دریغ از یک پست.


کم کم به مرز نا امیدی نزدیک می شدم که به مناسبتی مبارک یکی از پست ها قابلیت نظر دادن داشت...

دل را به دریا زدم و گفتم تا این موقعیت از دست نرفته اقدامی کنم که "الفرصه تمر مر السحاب!"


واقعیتش این بود که با اعتماد به نفس زیاده از حد و با غرور می خواستم بنویسم که بله! شما کلا چند وقتی است که "شب هشتم" داری ولی بنده از آبان 90 در "شب هشتم" می نویسم و بیا و این جا را به صاحب اصلی اش بسپار(!) و ... و نوشتم!


خلاصه ای از ما وقع فوق را نوشته و از آن جایی که خود غوطه ور در غرور بودم، طرف مقابل نیز برایم این گونه می نمود و تقریباً هیچ گونه امیدی برای پذیرفته شدن درخواستم نداشتم. خصوصا این که یک سالی از فعالیت "لا یمکن الفرار از عشق" می گذشت و یقین خواننده هایی ثابت برای خود دست و پا کرده بود...


البته شاید کمی اغراق آمیز تعریف کردم ولی در خوش بینانه ترین حالت در دل این گونه می گفتم که: "سنگ مفت، گنجشک هم مفت!!"


چند روزی گذشت و به تدریج به مرز نا امیدی کامل نزدیک می شدم، تا این که پیامی از طرف نویسنده بزرگوار "لا یمکن الفرار از عشق" به دستم رسید. از خدا که پنهان نیست، از شما نیز چه پنهان که با دیدن نام ایشان در ابتدای پیام خوف بیش تر از رجا به دلم راه یافت!


اما رفته رفته که به آخر پیام رسیدم، بیش تر متوجه بزرگواری ایشان شدم. "...آدرس وبلاگم رو با تغییر یکی از حروف عوض کردم، امیدوارم الان بتونید وبلاگ تون رو با آدرس مورد نظر ثبت بفرمایید..." 


اصلا احتمال نمی دادم که به این سادگی از این حق خودشون بگذرند و بنده رو شرمنده خود نمایند. 

ولی حقیقت آن است که " کار پاکان را قیاس از خود مگیر..."


به بلاگ سرزدم و متوجه شدم که نام کاربری shabehashtom  "... ثبت نشده است".

به مراتب بیش تر از خوشحالی، حسی که به سراغم آمد شرمندگی از این بزرگواری بود و زبان قاصر بنده برای تشکر. خصوص این که از ایشان هیچ گونه نشانی برای تشکر نداشتم.


حقیقت امر این که با این حرکت بزرگ منشانه ایشان در همان ابتدا "باید گذشتن از دنیا به آسانی...." به ذهنم خطور کرده و الحق ایشان این جمله چه خوب در مقام عمل برآمدند.


برای شروع کار تصمیم بر این بود که قبل از آغاز روال عادی "شب هشتم" دو پست "ورودیه" و "میثاق نامه" نوشته شود، که "بزرگواری" نیز بهانه ای شد برای تشکر از این بزرگوار.


از ایشان نشانه ای نداشتم تا این که امروز در حین جست و جو برای یافتن تصویر مناسب این پست، به صورت اتفاقی وبلاگشان را یافتم.

ایشان را در لینک زیر دنبال نمایید:


لا یمکن الفرار از عشق


به امید خدا پس از این، "شب هشتم" به روال عادی کار خود خواهد پرداخت. تا یار که را خواهد و میلش به که (چه) باشد...




یا مرتضی مددی



بعد نوشت:

+از حق اگر نخواهیم بگذریم، بزرگواری ایشان اگر نبود، یقینا تصمیم و تعهدی مجدد برای ادامه به کار "شب هشتم" به این سادگی ها به وجود نمی آمد.

  • عبدالله قاسمی
  • ۱
  • ۰

میثاق نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

میثاق نامه


یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...


شاید با وجود گسترش شبکه های اجتماعی موبایلی و سهولت دسترسی به آن ها و دریافت و ارسال مطالب در این نرم افزار ها، دیگر ضرورتی برای وبلاگ نویسی احساس نشود. موضوعی که سوت و کور شدن و خاک خوردن و تعطیلی اکثر وبلاگ ها موید آن است. ولی اهل فن می دانند که ماهیت وبلاگ و شبکه های کذایی اساساً متفاوت است و این شبکه ها وصله ای ناجور و جانشینی به ناحق برای وبلاگ نویسی هستند!!

در مورد این تفاوت ها حرف های بسیاری گفته شده و مطالب زیادی نوشته شده که براحتی با جستجویی می توان به آن ها دست پیدا کرد و دیگر در این سیاهه مجالی برای بیان آن نیست.

همین قدر اشاره شود که حرف دلی که در وبلاگ زده می شود و می ماند و با نگاهی گذرا جوان مرگ نشده و به فراموشی سپرده نمی شود، تفاوت ماهیت این دو پدیده را بصورت عمیقی روشن می سازد.


چراغ "شب هشتم" نیز مدتی با هجوم امواج این نرم افزار ها کم سو شد ولی با خوابیدن کف امواج، کور سویی از امید را در دل زنده کرد! و به حول و قوه الهی بر آن است که قد برافراشته کند و نور بگیرد و بازبتاباند...


عنوان مطلب شد میثاق نامه و بناست برای معرفی، چیستی و چگونگی این خیّم بیان شود. البته چرایی اظهر من الشمس است!!


در باب چیستی:


- در واقع "شب هشتم"، در آبان ماه 1390 و زمانی که "صدای اشتر می آمد ز دل صحرا..." به لطف حضرت ارباب یا علی گفت و در ذیل سایت نیمه هادی(!!) بلاگفا شروع به فعالیت نمود. (در این آدرس)

فراز ها و فرودهایی بود و اوج فرود آن(!) یک سال و نیم اخیر بود که عدم صلاحیت بلاگفا نیز مزید بر علت شد. با خرابی اخیر این سرویس نیز ندایی از دلی خسته برخواست که:

از بس که آزردی مرا                 دیگر نمی خواهم تو را!!

به بلاگ آمده و بعد از لطف بزرگواری (که ان شاءالله در پست بعدی از آن سخن خواهد رفت)، سعی در یافتن جان دوباره شده است...


- و اما در مورد نام "شب هشتم"؛ "سرّ عاشق شدنم لطف طبیبانه توست..."، حتما علت اصلی این است که خدایی به نهایت مهربان داریم، ما را در زمره غلامان پسر آن انوار نورانی، حضرت اباعبدالله نوشت، و آقایی بزرگوار که در غلامی درگاهش، احلی من العسل نوکری سیزده ساله برادرش را مرهمت نمود. المنة لله که تا امروز به عشق روز افزون آقا قاسم ابن الحسن(ع) نفسی آمده و رفته و الهی اگر ای نفس دمی بی حب ارباب باشی، "...اگر در سینه رفتی برنگردی"

شاید بگویید که شب مخصوص آقا قاسم ابن الحسن(ع)، شب ششم ماه عزاست و چرا "شب هشتم"...؟! ذکر این نکته نیز خالی از لطف نیست که در دارالشهدایی که در آن "...عشق آسان نمود اول"،  هر هیئتی در شبی خاص دسته عزا به راه ارباب رهسپار می کند و در این دایره قسمت  "شب هشتم" به نام قاسمی ها نوشته شد و پس از آن که در شب ششم از حضرت کریم ابن الکریم مدد گرفته شد، در "شب هشتم" و در شب گردی عشاق در کوچه ها و خیابان ها، این افتخار نوکری فریاد زده می شود...


- شهدا در هر کجا می روند، مسیری پاک و روشن از خود باقی می گذارند، "طبتم و طابت الأرض التی فیها دفنتم". سال 89، تشییع شهدای گمنام دانشگاه شاهد نیز از این قاعده مستثنی نبود. پس از آن پای هر برگه ای، به جای امضای دانشجویان زلال آن دانشگاه این جمله را می دیدی:

"اگر برای خداست، بگذار گمنام بمانم. یا علی"


در باب چگونگی:


- ورودیه را که بخوانی، برای بیان رازهای دِل تنگ، "هیچ آدابی و ترتیبی" نمی جویی، الّا مسیر محبت. و اگر مسیر محبت "خط امام" بود و اگر "فدایی سید علی" شدی، می گویی:

ما را فقط به پای ولایت نوشته اند                  ما سینه پای بیرق دیگر نمی زنیم

پس اگر قبول افتاد، سنگ محک، محبت است، محبت پیامبر رحمت، محبت همان که به نامش "...عشق آغاز شد"، محبت مادر خوب ها و خوبی ها، محبت سید الشباب اهل الجنه، امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و محبت "تسعة المعصومین من ذریة الحسین(ع)" و محبت فرزندشان، مولا و مقتدا و پیشوایمان، ماه بنی انقلاب، حضرت سید علی. اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.


- سائلی در باب ارتزاق، کشکول بدست، گدایی می کند، گاه این کشکول قرص نانی برای او می آورد و گاه نامی از شیخ بهایی جاودانه می کند. صاحب خانه کریم است. امید که به کشکول "شب هشتم" نیز نظری گردد.


- اگر صحبت از حرف دل است، پر واضح است که گاهی دل از عالم و آدم به تنگ می آید، پس نوشتن از عالم و آدم هم اگر در مسیر محبت و از باب نشستن پای حرف دل باشد، منافاتی با میثاق نامه ندارد!


- ابوالفضل بیهقی در جایی می گوید: "سخنی نرانم که خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این پیر (بی پیر!) را..." . خدایا تو خود نیز این گونه مدد کن.

 

- در عرصه جنگ نرمی که حضرت ماه فرمود، تولید محتوا بسیار ارزشمند است، و اگر بنا به رونویسی از دفتر بغل دستی باشد که این همه اتلاف وقت است. به مدد الله، سعی می شود مطبی به طور کامل کپی نباشد و گاهی در پستی عکس یا محتوایی چند رسانه ای نیز پیشکش گردد.

 

- در چارچوب مالکیت انسان، در واقع مالک اصلی چشمان با محبت خوانندگان است، با نظرات خود "شب هشتمرا آن گونه بیارایید که زیبنده دیدگان شما باشد.


- اگر خدا خواست، حداقل هفته ای یک بار "شب هشتم" به روز خواهد شد. بد قولی ها را پیشاپیش به دیده عفو بنگرید.


- این تحفه ناچیز از ابتدا پیشکشی آقا سید مرتضی آوینی بوده. در هر مطلب مددی از آقا مرتضی گرفته خواهد شد. با صلواتی دل را با عرشیان پیوند دهید.


- شهید آوینی: "با شروع انقلاب حقیر تمام نوشته های خویش را اعم از تراوشات فلسفی، داستان های کوتاه، اشعار و... در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که «حدیث نفس» باشد، ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاوردم. هنر امروز متأسفانه حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. به فرموده خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی «رحمه الله علیه»:

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

سعی کردم که خودم را از میان بردارم تا هر چه هست خدا باشد و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده ام. البته آنچه که انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود او است. همه هنر ها اینچنین اند کسی هم که فیلم می سازد اثر تراوشان درونی خود اوست- اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند آنگاه این خداست که در آثار ما جلوه گر می شود. حقیر اینچنین ادعائی ندارم اما سعی ام بر این بوده است.


- میثاق این دل با خون شهیدان است                       جان روشن از یاد پیر جماران است...


- در این دنیای پیشرفت و تکنولوژی، به نظر حتی چیستی و چگونگی هم می توانند گاهی به روز شوند!!


که یاران می روند نوبت به نوبت                      خوش آن روزی که نوبت بر من آید


یا مرتضی مددی

  • عبدالله قاسمی