شب هشتم

فدایی سید علی

شب هشتم

فدایی سید علی

شب هشتم

"شب هشتم" رو در آدرس زیر دنبال کنید:

https://telegram.me/shabehashtom

صبـح شـد و بانـگ الرحیـل برخاست و قافلـه عشـق عـازم سفر تاریـخ شد... خدایا، چگونه ممکن است که تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی که در "شـب هشتــم" سال شصتم هجری مخاطب امام بوده اند، و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی؟ آنان را می گویم که عرصه حیاتشان عصری دیگر از تاریخ کره ارض است. هَیهاتَ ما ذلکَ الظَّنُّ بِک - ما را از فضل تو گمان دیگری است. پس چه جای تردید؟
راهی که آن قافله عشق پای در آن نهاد راه تاریخ است و آن بانگ الرّحیل هر صبح در همه جا برمی خیزد، و اگر نه، این راحلان قافله عشق، بعد از هزار و سیصد و چهل و چند سال به کدام دعوت است که لبیک گفته اند؟
الرّحیل! الرّحیل!
اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را!
اکنون بنگر حیرت عقل را و جرأت عشق را! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند... راحلان طریق عشق می دانند که ماندن نیز در رفتن است، جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی، و این اوست که ما را کش کشانه به خویش می خواند.
شهید سید مرتضی آوینی-فتح خون-مناظره عقل و عشق


گفت: اگر برای خداست پس بگذار گمنام باشم....

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مادر» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

مادر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ساعت 3 و 5 دقیقه بامداد است.

بیدار مانده ام و برای امتحان می خوانم. در ماه رمضان روزها نمی توان زیاد درس خواند.

 

صدای آهنگ هشدار تلفن همراه از حیاط بلند می شود.

چند دقیقه بعد، مادر؛

آرام آرام از پله ها بالا آمده و بعد از اینکه جواب سلامم را می دهد، مستقیم به سمت آشپزخانه می رود تا غذای سحر را آماده کند...

مادر دیشب تا دیر وقت برای پختن غذا بیدار بوده

و حالا تا غذا گرم شود از شدت خستگی مجددا کمی استراحت می کند.

 

- ده دقیقه دیگه بیدارم کن.

- چشم.

 

ده دقیقه بعد قبل از این که راضی شوم او را از خواب بیدار کنم، مجددا صدای آهنگ هشدار تلفن همراه...

 

سفره سحری را آماده کرده و شبکه 3 تلوزیون را روشن می کند و زمزمه دعای سحر با تصویری از حرم مولا علی(ع)...

خوردن سحری که تمام می شود، با کمک هم سفره را جمع می کنیم.

کناری می نشیند و تا اذان گفته شود، چند خطی قرآن می خواند...

 

اذان که گفته شد و نمازش را خواند، مجددا به آشپزخانه می رود برای شستن ظروف سحری...

 

این گوشه ای از داستان تکراری هر شب ماه مبارک رمضان است.

انگار که خستگی برای مادر معنا ندارد...

 

دوستت دارم مادرم!

 

 

یا مرتضی مددی

  • عبدالله قاسمی